تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
چهارشنبه 2 مرداد1387
ماه و سنگ ...  

ماه و سنگ

اگر ماه بودم ، به هر جا كه مي رفتم

سراغ تو را از خدا مي گرفتم

و گر سنگ بودم ، به هر جا كه بودي

سر رهگذار تو جا مي گرفتم

 

اگر ماه بودي _ به صد ناز _ شايد

شبي بر لب بام من مي نشستي

و گر سنگ بودي ، به هر كجا كه بودم

مرا مي شكستي ، مرا مي شكستي !

                                                   فريدون مشيري

 

lone

 

چهارشنبه 26 تیر1387
دکلمه ای از مسعود فرد منش ( 2 ) ...  

دکلمه ای از مسعود فرد منش

 

من تموم قصه هام ، قصه ی توست

اگه غمگینه اون ، از غصه ی توست ؛

یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگو ندیدی

دل نبود تو دلم تو رو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشستن

الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو

اگه تو این بیابونا ، خاری بره به پای تو ؛

 

یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

پر زدی تو آسمون رفتی اون دورا نشستی

دل نبود تو دلم گم نشی تو کوچه باغها

غروبها که تاریکه سرت نریزن کلاغا

نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام ، قصه ی توست ...

اگه غمگینه اون ، از غصه ی توست ...

 

یه دفعه مثل یه گل ،  رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون

بردمت تو گلخونه ، که نریزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه ،  یخ کنه بال و پرت

نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام ، قصه ی توست ...

 

یه دفعه مثل یه شمع ، داشتی خاموش می شدی ؛

اگه پروانه نبود ، تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه

تا آتیش دل تو ،  به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم ، که راحت بشه خیالم ؛

دارم از تو می نویسم ، تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو ، تا باز بگم برات

اینقدر می گم تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم ...

 

ali 1

شنبه 22 تیر1387
دکلمه ای از مسعود فرد منش ( 1 ) ...  

دکلمه ای از مسعود فرد منش

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم ،  اما تو رو تنها نمی ذاشتم

چه سفرها با تو کردم ، چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما ،  به هوای تو نمردم ؛

 

دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم

از تو که با یه نگاهت ، زیر و رو شد روزگارم

دارم از تو می نویسم ، دارم از تو می نویسم ....

موقع نوشتنها و وقت اسم گذاشتنها

کسی رو جز تو نداشتم ، اسمی جز تو نمی ذاشتم .

من تموم قصه هام ، قصه ی توست ؛

اگه غمگینه  ، اون از غصه ی توست ...

 

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها  بودم اما ، تو رو تنها نمی ذاشتم

حتی من به آرزوهات ، تو رو آخر ، می رسوندم

می رسیدی تو ، من اما ، آرزو به دل می موندم

هی می خواستم که بگم ، که بدونی حالمو

اما ترس و دلهره خط می زد خیالمو

 

توی گفتن و نگفتن ، از چه روزهایی گذشتم

اونقدر رفتم و رفتم ، که هنوزم برنگشتم ؛

هر چی شعر عاشقونست ، من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم ، اما می نوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم ، عشق تو باعثشه

اگه مردم تو بدون ، چه کسی باعثشه ...

 

ali

 

چهارشنبه 19 تیر1387
می دونم ! ...  

سلام به همه. من علی هستم اگه دوست دارید من مشتاقم با همه شما دوست بشم. اولین بارم هست که تو دنیای مجازی قدم می ذارم امیدوارم بتونم لیاقت دوستی با شما رو داشته باشم این شعر هم اولین شعر منه توی خدمت توی منطقه فاو سرودم.

به امید روزی که بتونم لحظه های عاشقانه با دوستای  گلم توی دنیای زیبای احساسی داشته باشم.

 

از من دوری و جدایی ، می دونم

                                    مثل خودم تنهای تنهایی ، می دونم

شب ها همش تو فکر من می خوابی

                                    ولی چشات می گن که بیقراری ، می دونم

شاید بشه با یه قلم از عشق نوشت

                             ولی تو عاشق تر از همه ی عاشقایی ، می دونم

دنیا واسه تو فقط یه چیزه ، می دونم

                                       ولی تو تنها برای من یه دنیایی ، می دونم

همه می گن سفرم دور و درازه

                                    ولی برای من تو همدم و آشنایی ، می دونم

من غرق نیازم مثل بیابون

                               تو مثل آسمون ، عاشق و بی انتهایی ، می دونم

من فرهاد ، من مجنون دنبال تو می گردم

                                چون تو شیرینی ، تو لیلایی ، می دونم

رنگ چشات منو یاد دریا می ندازه

                                می دونم تو هم عاشق دریایی ، می دونم

گفته بودی تا آخر خط می مونی

                                می دونم که تا قیامت با وفایی ، می دونم

گفتم خدا عمر منو بده به اون

                                حتما می گی عجب دعایی ، می دونم

از کارهای خدا شکایت ندارم

                                تو هم عاشق خدایی ، می دونم

برای دوست داشتن تو رنج زیادی کشیدم

                               حیف نمی دونی دلخوشی دلایی ، می دونم

فقط می خوام بهت بگم ، دستای سردمو بگیر

                 آخه ، به خدا ، بعد از خدا ، تو خدای عاشقایی ، می دونم

 

 

جمعه 14 تیر1387
یادمان باشد ...  

 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پرواز شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مائی نکنیم

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

 sunset

 

جمعه 7 تیر1387
به تو چه ! ...  

 

این شعر سروده ی یکی از شاگردان استاد شجریان است که در حال حاضر در زندان به سر می برد .( علتشو خدا می دونه  ... )

 

 

زاهدا من که خراباتی و مستم به تو چه !

ساغر و باده بود بر سر دستم به تو چه !

تو اگر گوشه ی محراب نشستی صنمی گفت چرا ؟

من اگر گوشه ی میخانه نشستم به تو چه !

آتش دوزخ اگر قصد تو  و ما بکند ؛

تو که خشکی چه به من ، من که تر هستم به تو چه !

 

 

be kasi nagi

جمعه 31 خرداد1387
دوست دارم دوست دارم ...  
 

دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارش
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها و گفت وگو هاست
من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم ...

 

fah

 

پنجشنبه 23 خرداد1387
دل نوشته ( 2 ) ...  

سلام به دوستای گلم

مرسی که سر می زنید و نظر می دید ، به خاطر امتحانای پایان ترم شاید کمتر بتونم بهتون سر بزنم ولی قول میدم بعد از امتحانا حتما بیام پیشتون ... این نوشته هم ، کار یکی از دوستای خیلی خوب و عزیزمه که اجازه داده بذارم تو وبلاگ . ممنون . التماس دعا ...

 

ادامه پست قبلی ....

... ازش خواستم تا بیاد خونمون خواستگاری.  اول قبول نمی کرد ولی بعد راضیش کردم که بیاد ولی چطور؟  اون مال یه شهر دور بود، من چطور می تونستم اونو به خانوادم معرفی کنم ؟ چطور می تونستم بگم عاشق کسی شدم که توی سفری عاشقش شدم ؟ چطور می تونستم به پدرم بگم من زدم زیر قولم؟ چطور ؟

یا اون می خواست بگه چطور با من آشنا شده ؟ تو پارک ، با یه سلام ، یا با یه نامه ی عاشقانه ، شایدم یه واسطه موجب شده همدیگه رو بشناسیم . ولی نه جور در نمی یاد . باید فکر کنم . باید سهم خودم رو از زندگی بگیرم. دلم رو زدم به دریا . با مادرم حرف زدم  . شوکه شد .  به زور تونست به پدرم بگه . ولی پدرم، دیگه دید همیشگی رو به من نداشت . دیگه نمی گفت دخترم با .......... ازدواج می کنه .

شب خواستگاری ، من که البته بار اولی نبود که تجربه می کردم ، خیلی استرس داشتم . داشت قلبم از سینم می زد بیرون ، البته قبلا هم خواستگارهایی داشتم خیلی بهتر و خوش تیپ تر، ولی این یکی فرق می کرد، این غریبه نبود. این همونی بود که می خواستم.

به هر حال همه چی تموم شد . دو هفته بعد ما عقد کردیم و چند روز بعد عروسی . خیلی خوشحال بودم . اصلا توی این دنیا نبودم . پرواز می کردم تو اوج آسمون، ولی هنوز اوج نگرفته بودم ، که یه تیر نشست روی بالم  . دنیا پیشم سیاه شد . از اون بالا با سر اومدم پایین .

یه روز که به موبایل همسرم زنگ زدم یه خانومی گوشی رو برداشت . فکر کردم خط رو خط شده ، ولی این اتفاق یک بار نیفتاد . بارها و بارها تکرار شد . رفتار اون هر روز بدتر و بدتر می شد، تا اینکه یه روزی وقتی بهش زنگ زدم و گفتم دارم می یام خونه ، آخه خونه پدرم بودم ، ولی دلم تنگ شده بود ،خیلی . ناراحت شد . من اومدم وقتی در خونه رو باز کردم دیدم عشق من با کس دیگه قشمت شده . نه اصلا عشق من مال کس دیگه شده . شوکه شدم . نه راه  پس داشتم نه راه پیش .

آره . اون خانوم خط رو خط نبود . خیال هم نبود،  واقعیت بود،  واقعیت زندگی من . طوری توی آغوش هم فرو رفته بودند که اصلا متوجه باز شدن در نشدند . آروم در رو بستم و برگشتم خونه ی پدرم .

ماههاست که دارم شماره ی اون رو می گیرم، ولی یا بر نمی داره یا اگرم بر داره مثل یه غریبه برخورد می کنه . یا خیلی منت سرم بذاره گوشی رو خاموش می کنه .

آره این قصه ی زندگی من ....

اگه یه آدمی از اول نابینا باشه می تونه دریا رو حس کنه که آبیه ، می تونه حس کنه که غروب طلائیه ، می تونه حس کنه که دنیا قشنگه . ولی اگه یه نفر بعدا نابینا بشه تمام قشنگی های دنیا ، دریا ، غروب ، همش براش سیاه میشه ؛ فقط سیاه .

 آره این قصه ی عشق شکستنه من بود . از دست دادن دو تا چشم قشنگ .

دیگه داره صبح میشه ، درددلم رو تموم می کنم، چون ممکنه کسی متوجه بشه که من باز هم تا صبح بیدار موندم . صدای اذان داره میاد ، برم پیش خدا از اون بخوام ، شاید .....

                                             « آوای کو »

 

جمعه 17 خرداد1387
دل نوشته ( 1 ) ...  

 

دوباره دلم گرفته ، دوباره این دل دیوونه یاد غصه هاش افتاده ، اونقدر دلتنگم که شاید ...

 نمی دونم چه جور شروع کنم  . درددلی رو که شاید با گفتن اون یه کمی فشار از رو سینم برداشته شه .

  امشب شب قشنگیه، نسیم ملایمی می رسه، نسیم بهاری ، نسیمی که منو یاد شبای با هم بودن میندازه . آره  به قول معروف هوا دو نفره است  . من هستم ولی نفر دوم دیگه عشق نیست ؛ غم ، تنهایی ، حسرت ، قلم ، کاغذ و ....

 تو تاریکی شب ، خیلی راحت می شه شعر گفت ، می شه خندید ، می شه گریه کرد بدون اینکه کسی بفهمه یا که مزاحمت بشه، راحت تر بگم ، بدون اینکه کسی مسخره ات کنه . آخه تو این روزا هر کسی که تنها باشه، از عشق سرخورده باشه، موجب تمسخر و خنده ی دیگرونه ، موجب سرگرمیه همه است . آدمهایی که انگار تو سینه شون به جای قلب یه تیکه یخ هست، آدمهایی که انگار هیچ وقت  غصه ندیدند . آره ، ندیدند . هیچ وقت دلشون نشکسته ، چون تا حالا عاشق نشدند . تا حالا فقط دل شکوندن ، چشم گریوندن و ....

بگذریم ؛ می خوام از خودم بگم ، از شب هایی که سالهاست تا صبح می شینم  و تا صبح امیدوارم فرجی بشه در وا بشه و .... آره منتظرم، سالهاست که منتظرم ؛ ولی آیا میشه قبل از اینکه مرگم برسه انتظار منم تموم بشه، یعنی میشه منم فقط یه لحظه خوشی رو با تمام سلولهای بدنم ، با قطره قطره ه ی خون رگهام تجربه کنم . می گن خدا مهربونه ، درد دل عاشقا رو خوب می دونه  . خدا که انسان رو آفریده تا تنها نباشه . چرا منو تنهای تنها میون این همه سنگدلی رها کرده ؟ چرا خدا دوست نداره که ببینه منم می خندم ؟ چرا باید گریه بشه همدم من ؟ چرا باید بارون بشه مادر من ؟ چرا ؟

قصه اش مفصله ولی اگه حوصله داشته باشی برات میگم . که غم من غم تهایی نیست، غم بی کسی نیست ،غم غصه و گریه و ماتم نیست  . غم من درد بی همزبونیه میون این همه همزبون  . غم من غم بی سنگ صبوریه میون این همه کوه .   آره کوه ، کوهی که از دونه دونه دلای تنگ آدما ساخته شده و آدمای این دور و زمونه به کوه تکیه می کنند نه به خاطر اینکه محکمه ، مستحکمه، فقط به خاطر این که می شکنند دل آدمارو تا خوش باشند ، تا بخندند .

آره داشتم می گفتم . یه روزی تنگ غروب میون تنهایی هام داشتم ترانه های دلتنگی ام رو زمزمه می کردم که صدایی پیچید : سلام . چقدر گرم بود،  آرامشی بهم دست داد که تا حالا تجربه نکرده بودم . رفتم به دنبال صاحب صدا ؛ پسری قد بلند، چهار شونه، ابروهای پیوندی ، موهای پریشون و ...   آره این بود مرد رویاهای من ، ولی اسب سفید مهربونی نداشت، تظاهر می کرد مهربونه .

سر صحبتو باز کردم ،  آروم آروم شدیم لیلی و مجنون ...

مدتها گذشت هر روز و هر روز احساسم نسبت به اون قوی تر می شد، ولی بالاخره باید تکلیف من روشن می شد . معلوم می شد که منم دارم  ....

                                                                  « آوای کو »

ادامه دارد ...

 

 khaterat

یکشنبه 12 خرداد1387
در جلسه امتحان عشق ...  
 

lone

 

جمعه 3 خرداد1387
كرم شب تاب ...  

كرم شب تاب

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز . يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را .

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ . نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا . تنها كمي از خودت ، تنها كمي از خودت را به من بده .

و خدا كمي  نور به او داد .

نام او كرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي .

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

 

هزاران سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است .

                               چلچراغ شماره 39 – عرفان نظر آهاري

دوشنبه 23 اردیبهشت1387
ستاره بارونه چشاش ...  

 

ستاره بارونه چشاش

                      اشکاشو دست کم نگیر

                                           بگو بخنداش مال تو

                                                        گریه هاشو  ازم نگیر

از تو   نگاه  اون 

                  بچین ستاره های بی شمار

                                             بار جداییشو ولی

                                                        رو شونه های من نذار

گریه هاشو  به من بده

                        خنده ی چشماش مال تو

                                           اشکای شورش مال من

                                                          بگو بخنداش مال تو

فقط می خوام بارونی شه

                         بباره رو ترانه هام

                                          من از چشای خیس اون

                                                        چیز زیادی نمی خوام

بهشت چشماش مال تو

                        من تو نگاش گُر می گیرم

                                         تو مهربونیشو می خواهی

                                               من واسه اشکاش می میرم

من نمی خوام برنده شم

                         بردن من شکستشه

                                           اما حسودی می کنم

                                                   به دستی که تو دستشه

   lone212

 

یکشنبه 8 اردیبهشت1387
برخی از جملات قصار مسئولین کشور طی سال ۸۶ ...  
  سلام
  من یه چند ماهی می شد که مطلب جدید نذاشته بودم از همه عذر میخوام ... چون واقعا سرم شلوغ بوده! این مطلبی هم که امروز گذاشتم رو حتما اکثرشون رو قبلا خوندین یا شنیدین و شایدم یکجا دیدین اما به نظرم جالبه... اگه خوندین باز هم خوندنش بامزه هست!

برخی از جملات قصار مسئولین کشور طی سال ۸۶ 

 

 

 

  سردار رادان: "قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید."

 

  

   آیت الله جوادی آملی: "دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند."

 

  

  حسنی، امام جمعه ارومیه: "اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد."

 

 

  امام جمعه شیراز: "گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند."
 

  

   شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: "بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود."

 

  

قرائتی: "ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم."

 

  

احمدی نژاد: "ما یک کشور آزاد هستیم."

 

  

 سید حسین مرعشی: "احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست."

 

 

 

 امام جمعه تبریز: "علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود."

 

 

 آیت الله خزعلی: "حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود."
 

 

  احمدی نژاد: "در ایران همجنسگرا نداریم."
 

  

 آیت الله امینی، امام جمعه قم: "سنگسار باید علنی باشد."

 

 

  احمدی نژاد: "ایران قدرت اول جهان است."
 

 

  آیت الله حسنی: "اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع نمی شود."
 

  

 وزیر مسکن: "ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند."

  
 

 وزارت اطلاعات: "سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند."

 

 

 احمدی نژاد: نفت را سر سفره مردم می آوریم، … بعد از انتخابات: "نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم."
 

 

 الهام، سخنگوی (وقت) دولت: "نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد."
 

  

 مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.

 

  

 اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: "آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد."

 

 

  احمدی نژاد: " اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند."
 

  

 علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: "با شکلات راضی نمی شویم."

 

  

 لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: "در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود."

 

  

شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: "کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است."

 

  

سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: "دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود."

 

(احتمالا عمه من مسئوله!!)

 

 

 وزیر کشور (در مورد انتخابات): " آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم."
 

 

 احمدی نژاد: "امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."
 

  

 احمدی نژاد: "یه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: "این محموده ، این محموده."

 

  

احمدی نژاد: "یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم."

 

 

احمدی نژاد: "دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده."

 

  

حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: "رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد."


                                                                                                                         حجت