گفتارهای معنوی
*با فکر کردن به اينکه هيچ چيز در اين دنيا عادلانه نيست زندگی کن.
*تا انسان احمق است به بهشت ميرود... زمانی که ميوه آگاهی را چشيد سقوط ميکند.
*خداوند بود و هيچ نبود... نيازی به هيچ نداشت...و او خواست که ما باشم تا ثابت شود قدرت هنرمند در هنرش . راحب
*باور داشتن، چیزی است و عمل کردن٬ چیز دیگری است. بسیاری همچون دریا سخن می گویند اما زندگی شان مرداب راکدی است. دیگرانی سر خویش را بر فراز قلل کوه بلند می کنند، و حال آنکه جانهایشان به دیوار های تیره و تار دخمه ها بند است. جبران خليل جبران
*بيرون شما دنيای فعاليت است. درونتان دنيای هستی است.
*اگر اين هم قرار باشد بگذرد از آن تو نيست . شکست از آن تو نبود... پيروزی هم از آن تو نيست. مرگ از آن تو نبود... زندگی هم از آن تو نيست. تو فقط نظاره گر هستی ... هر چيزی ميگذرد... اين نيز ميگذرد. اوشو
خدا قول نداده
طوفان زرد به شهر عشق رسيده بود و ميخواست شهر کوچيکم را از من بگيره حالا چرا نميدونم ؟!
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...
يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی...
پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

گوهر عشق
ایمان در جستجوی گوهر عشق به یک دو راهی میرسد بر کنده ای که کنار علامت دو راهی است مینشیند و توشه اش را پیش رو میگذارد و با خو زمرمه میکند جز این قرص نان و این سیب چیزی برایم باقی نمانده و اگر بزودی به مقصد نرسم همین را هم دیگر ندارم ...در همین هنگام فرشته الهام با قدمهایی آهسته به او نزدیک میشود و ایمان تکه نانی را در دست دارد بر سفره میگذارد و به ندای الهام که او را میخواند گوش میدهد .
فرشته الهام- راه را به تو نشان خواهم داد اما شرطی دارد.
ایمان- چه شرطی؟
فرشته الهام – اگر دیگری از تو پرسید راه درست را به او نشان مده و اگر دادی اگر اینچنین کنی حق عبور از این راه را نخواهی داشت و راه دیگر هم به مقصدی جز آنچه تو بدنبالش هستی ختم خواهد شد ...انتخاب با توست ...تنها یک راه برای رسیدن به گوهر عشق پیش رو داری و تنها یک نفر می تواند از این راه عبور کند.
مه همه جا را فرا میگیرد ایمان سرخوش از الهام غیب توشه اش را میبندد تا بره افتد که احسان با تنی خسته و فرسوده و قلبی شکسته بر سر دو راهی میرسد در حالی که نای ایستادن ندارد.
ایمان از کوزه اش به او اب میدهد و او را بر کنده مینشاند و از او میپرسد که بدنبال چه بدین سو آمده ؟
احسان- بندبال گوهر عشق هر چه را داشتم بخشیدم و دیگر حتی ذره ای عشق و امید برایم باقی نمانده همه را بخشیدم به همان کسانی که قلبم را شکسنتد و روحم را ازردند و حال بدنبال گوهر عشق امدم نه برای خویش برای جوانی که ایمانش را کف داده و دنیا را زشت و تیره میبیند میخواهم با روشنایی این گوهر تیرگی را از او دور کنم .کدام یک از این دو راه را باید رفت ؟ تو میدانی ای جوان مرد؟ اگر میدانی به من بگو؟
و ایمان در جدال با خویش
صدای وجدان از یک سو و صدای شیطان از سوی دیگر با او سخن می گویند:
شیطان – با تو هستم !!! چه در سر داری ؟ این همه راه را آمدی برای چه؟ حال که در دو قدمی مقصد ایستادی میخواهی با دستان خودت گوهر را به او ببخشی ؟
وجدان- بگذار او بگذرد ...برای به او رسیدن باید از خود گذشت .گوهر عشق برای رسیدن به اوست و او خود میداند چه کسی سزاوار تر است.
و ایمان انتخاب میکند و توشه اش را به احسان میبخشد و راه درست را به او نشان میدهد.
ایمان بر کنده می نشیند و احسان را با دیدگانش بدرقه میکند وقت نماز است و ایمان تیمم میکند و بر سجاده ی خاک مینشیند و بر مهر سنگ سجود میکند و در آخرین سجده مهر به گوهری بدل میشود که او بدنبالش آمده بود ایمان گوهر را میان دستانش می گیرد و می بوسد و بر پیشانی می ساید گوهر اینک در دستان اوست
ایمان- چگونه ممکن است این احسان بود که قدم در راه گذاشت !!!
و فرشته ایمان بار دیگر آهسته از میان مه و روشنایی به او نزدیک میشود .
فرشته ی الهام – همیشه برای رسیدن به مقصود نباید قدم در راه گذاشت گاه می توان راه را نرفت و به مقصود رسید ...این را بدان که ایمان همیشه راه را میداند این گوهر پاداش ایثار توست . برای رسیدن به عشق او باید از خود گذشت و با تو بود و خدا فرمود هر که با ایمان است از گوهر عشق سهمی خواهد برد .
برايت دعا می کنم :
دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد .
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم .
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم .
من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬ برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند .
من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی
پس برايم دعا کن ٬ دعا کن
که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند .........
خدا
در لحظات شادی خدا را ستایش کن
در لحظات سختی خدا را جست و جو کن
در لحظات آرامش خدا را مناجات کن
در لحظات درد آور به خدا اعتماد کن