تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
چهارشنبه 31 مرداد1386
ایران عزیز ...  
 

  دکتر علي شريعتي:

در عجبم از مردمي که خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي کنند، و بر حسيني مي گريند که آزادانه زيست.

در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد، هیچ حرفی را باور نکنید.  

آن جا که مردم حضور ندارند ، از مردم سخن گفتن یا دروغ است یا عبث .

اگر در صحنه نیستی ، هر کجا که می خواهی باش . چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی  ، هر دو یکی است .

آگاه بودن به اسارت ، خودش عاملی برای نجات هست .

بدتر از توجیه های غلط ، توجیه های درست ! یعنی تکیه کردن بر یک حقیقت برای پامال کردن حقیقت دیگر !

 بر خلاف کسانی که مصلحت اندیشند و می گویند هنوز زود است ، من می گویم همیشه دیر است .

 

جمله سازي:

 با كلمات زير يك جمله بسازيد:

  بنزین ، هسته، انرژي، توقيف، داشجو ، روزگار، انتخابات، خبرگان، شوراي شهر، بهترین بازیگر مرد، اینترنت پرسرعت، احمدي نژاد، بچه...!

   آها! راستي! ديگه دو بچه كافي نيست!

   دیگه مسافرتی در کار نیست !

   دیگه صله رحم کیلو چند ؟

   بابا دل خوش سیری چند !؟

    يكي نيست به من بگه كه چرا فقط انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست؟!

 

خبرنگار خارجی میاد تهران میره مسجد میبینه همه صف ایستادن واسه غذامیگه مگه اینجا نماز نمیخونن؟؟؟ میگه نماز می خوای برو دانشگاه تهران . میگه پس دانشجوها کجان؟؟؟میگه اگه منظورت روشنفکرا و دانشمداس برو زندان اوین میگه ای بابا مگه دزدا رو نمیبرن زندان؟؟؟ میگه زکی پس مملکت رو کی اداره کنه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یکشنبه 28 مرداد1386
كاش مي گفتي ...  

كاش

 كاش مي گفتي چيست ان چه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست.

  

 كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم

   اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم

   كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند

   اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد.....

    ودل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم .

   سكوت پر بهتر از فرياد تو خالي ...

            

 

نگاهت را نگير از من

من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم

نگاهت را نگير از من كه با آن عالمي دارم

 

امشب كه سقف بي ستاره  اتاقم بر سرم سنگيني ميكند مانده ام

كه از چه بنويسم از انهايي كه ديروز با من بوده اند و امروز رفته اند

يا از تو كه هميشه حرفهاي مرا مي خواني ....

از تو مي نويسم .....

 

 

"دوستت دارم" كلماتي بدين حد ساده  اما  بدين حد سخت براي ابرازکردن .

                     

 درنگنجد عشق درگفت وشنیدعشق دریایی است قعرش ناپدید  قطره های بحررا نتوان شمردهفت دریا پیش این بحر است خرد

 

تو را میخواهم
امروز با تو سخن خواهم گفت اما نوعی دیگر. زیرا امروز همه چیز نوع دیگراست حتی تو.اینگونه نگاهم نکن.راست می گویم تو نیزنوع دیگر شده ای نه چون همشیه.....
امروزحتی چشمهای زیبایت نیز نوع دیگری به من می نگرد.....پر غروراما زیبا.
چقدر در نگاهت حرف نهفته هست...مرا که می شناسی حاجتم به سخن نیست...
ازنگاه معنادارت می فهمم انچه را که در دل داری....پس اینگونه با من سخن نگو.
حتی لحن شیزین کلامت هم نیز نوع دیگریست....
کاش همان حرف زدنهای عادی مرا دوست داشتی.اما انگار نه.خوشت نیامد...
پس با خود گفتم با زبان شعر بگویم ....اما گویی فایده نداشت و ندارد...
دل تو سخت پسند است...تو بگو چگونه بگویم؟؟؟؟
می خواهی حرفهایم را برایت نقاشی کنم؟؟؟....نه...قلم که توان ترسیم ندارد...
می خواهی حرفهایم رابر روی سنگ حک کنم؟؟؟...سنگ که یارای مقاومت ندارد..
می خواهی حرفهایم را به باد بسپرم تا به دستت برسد؟؟؟....نه....اگر نا محرمی شنید چه؟؟؟.....
می خواهی حرفهایم را فریاد کنم تا گوش فلک کر شود؟؟؟.........
پس چگونه بگویم؟؟؟...به خدا دیگر طاقتم طاق گشته و توانم از دست رفته.....
دیگر نمی دانم چه بگویم جز اینکه تورا می خواهم ....
و
دوستت دارم...

 

 

نه خواهم مرد....نه خواهم ماند  نه خواهم سوخت....نه خواهم ساخت

تو با من ساز وبی من سوز  توبا من مان وبی من میر, وزین پس  

منفور نامه رااز اشک خواهم ساخت  مگراین سان نامه یی اندوهگین پرداخت

توچون من باش وبا پرهیزدشمن باش

 

 

اگربتوانم

ماه وستارگان را

روي برگهاي سوزني كاج بدوزم

اگر عاشق تر از

همه شمع هاي جهان بسوزم
اگر از قطره هاي نجيب خونم
صدها رود خانه خروشان بسازم
اگر زيباتر باشم از
هر چه بود ونبود
اما تو مرا
دوست نداشته باشي
چه سود؟

 

ديروز كه عاشقت گشتم  گفتي عاشقان ديوانه اند  حالا كه خود عاشق شده اي مي بيني  كه خود

 ديوانه اي.

 

من وتو!گفتم که دلم پراز تنهایست,گفتی بایادمن سرگرم باش,گفتم که تمام آرزوی من بودن توست,گفتی به سخاوت آسمان واثق باش,گفتم زمانه,زمان معجزه نیست,گفتی به تمام لحظه ها واقف باش,گفتم که بدون عشق زندگی بی معناست,گفتی که به پاسخ نگاه من عاشق باش,گفتم به یک رویاعشق ورزیدن خطاست,گفتی به معجزه عشق باایمان باش,گفتم که میان خستگی پیر شوم,گفتی ازعاقبت دروغ ترسان باش,گفتم که شکایت توراخواهم کرد,گفتی که به احترام دل ساکت باش.

زما             
 

اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري ، اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب ، تازه ميشه مثل تو.

دوستت داشتم  يادت هست گفتم دوستت دارم  و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن  رفتم تا بزرگ شوم 

اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت  دوستت دارم.

 

مي دوني چرا وقتي كسي كه عاشقش  هستي مي ميره  تو فقط گريه مي كني ؟ چون فقط بهش عادت كردي

اما اگر واقعا عاشقش بودي تو هم مي مردي!

 

     

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است .عشق گوش كردن نيست بلكه احساس كردن است .

عشق جا  زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه دادن است.

 

 

زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست.....
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست .....
هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه!!! ...
اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو، چون اين دنيا اين قدر بزرگ است، که ديگه پيداش نمي کني ....
هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي روياهامون را بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي روي بهترين كسان توي بدترين جاها ، حساب كني...

 

 

هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه!!! ...
اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو، چون اين دنيا اين قدر بزرگ است، که ديگه پيداش

نمي کني هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي روياهامون را

بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي روي بهترين كسان توي بدترين جاها ، حساب كني...

 

من به هر چه كه خواستم نرسيدم

اما به چيزهايي كه نياز داشتم رسيدم.

 

داشتيم تو جاده ميرفتيم که چشمم افتاد به يه تابلو که روش نوشته بود : دوســت داشـــتن دل ميـــخواد

 نه دليـــل

 

  می روی و من فقط نگاه میکنم  تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر

فرصت برای گریستن دارم اما برای دیدنت همین یك لحظه باقیست .

 

بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم...... تو ديگري را.....

ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم...

 

 با دستات یه پروانه می گیری می خوای ببینی زندست یا نه ؟انگشتتو باز می کنی ...

فرار می کنه محکم می گیریش ...میمیره...دوست داشتن یه همچین چیزیه

 

 

عشق مثل آبه..می تونی تو مشتت قایمش کنی.آخرش یه روز مشتتو باز می کنی

 می بینی همش رفته .بی آ نکه تو بفهمی .اما دستت پر از خاطرست.

 

 

فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟

 سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم .

 

 

اسمان را قسمت کردند:.....تکه اي براي برکه.....تکه اي براي رود....تکه اي براي دريا.....دلم را قسمت کردند:..........تکه اي براي تو....تکه اي براي تو......تکه ای  برای تو                                                                                                                                                                                                                            

 

سه شنبه 23 مرداد1386
نمودار عشق ...  

 

نمودارعشق

 

_____* ##### *

_____*#######*

___*###########*

__*##############

__################ _##################_________*#####* __##################_____*##########* __##################___*#############* ___#################*_###############* ____#################################* ______###############################* _______#############################* ________###########################* __________########################*

___________*####################*

____________*#################* _____________*##############*

_______________############*

________________#########*

________________*#######*

_________________#####*

__________________###*

__________________##*

 

 

 

 

ميگی عاشق بارونی ٬ ولی وقتی بارون مياد چتر رو سرت ميگيری ٬

 

ميگی عاشق برفی ٬ ولی از يک گوله برف می ترسی ٬

 

ميگی عاشق پرنده هايی ٬ ولی اونا رو ميندازی تو قفس ٬

 

ميگی عاشق گلهايی ٬ ولی اونا رو از شاخه ميچينی ٬

 

انتظار داری نترسم وقتی ميگی عاشقمی ..............

                    www.loneshade.blogfa.com

 

 

یکشنبه 21 مرداد1386
۵۰ روش برای تفريح کردن ...  
۵۰ روش برای تفريح کردن

دوستان عزیز چند روش جالب برای گذاراندن تعطیلات و weekend and fun – سعی کنید روزی چندبار یکی از کارهای زیر را انجام بدهید تا  از زندگی لذت واقعی را ببرید

1-روزهای تعطیل عید مثل بقیه روزها ساعتتان را کوک کنید تا همه از خواب بپرند

2- سر چهارراه ها وقتی چراغ سبز شد دستتان را روی بوق بگذارید تا جلویی زودتر راه بیافتد

3- وقتی از کسی آدرسی را می پرسید بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یک نفر دیگه بپرسید.

4- کرایه تاکسی را بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیب هایتان یک اسکناس هزاری پرداخت کنید

5- جدول نیمه تمام دوستتان را حل کنید

6- همسرتان را با اسم همسر قبلی تن صدا بزنید ( شاید دوست دختر یا دوست پسرتان را)

7- توی اتوبان روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت 50 کیلومتر در ساعت حرکت کنید

8- وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانال را عوض کنید

9- در یک جمع چای را با هورت کشیدن ن.ش جان کنید

10- به کسی که دندان مصنوعی دارد بلال تعارف کنید

11- وقتی از آسانسور پیاده می شوید دکمه های تمام طبقات را بزنید و فرار کنید

12- وقتی با بچه ها بازی می کنید سعی کنید از آنهاببرید

13- موقع صرف ناهار توی یک جمع جزییات  تهوع و گلاب به رویتان  استفراغی که چند روز پیش داشتید را با آب و تاب تعریف کنید

14- ایده های دیگران را به اسم خودتان به کار ببرید

15- بوتیک چی ها را وادار  کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهن هایش را باز کند و نشانتان بدهد  و بعد بگویید که هیچکدام را نمی خواهید و سریع خارج شوید ( فقط مورد استفاده خانمها)

16- شمع های کیک تولد دیگران را خاموش کنید

17- اگر سر دوستتان تاس است مدام از ارایشگر و زیبایی موهایتان تعریف کنید

18- وقتی کسی لباس تازه ای می خرد به او بگویید خیلی گران خریده است و سرش کلاه رفته است

19- صابون را همیشه کف حمام و وان جا بگذارید

20- روی ماشین تان بوق های شیپوری نصب کنید و سر ظهر مرتب آنرا به صدا درآورید

21- وقتی دوستتان را بعد از یک مدت طولانی می بینید بگویید چقدر پیر شده است.(بالاخص به خانمها)

22- وقتی کسی در جمعی جوک تعریف می کند بلافاصله بگویید خیلی قدیمی بود

23- شکم بزرگ دوستتان را مرتب به او یادآوری کنید

24- بادکنک بچه ها را بترکانید

25- مرتب اشتباه لغوی دوستانتان را به او یاداوری کنید

26- وقتی دوستتان موهای سرش را کوتاه می کند به او بگویی موی بلند بیشتر به او می آمد

27- بچه جیغ جیغوی خودتان را به سینما ببرید

28- ای میلی های فورواردی دوستتان را برای خودش میل کنید

29- توی کنسزت موسیقی بی موقع دست بزنید

30- هر جایی که می توانید آدامس جویده  تان را جا بگذارید بخصوص در دستکش دوستتان

31-حبه قند نیمه جویده و خیستان را دوباره توی قندان بگذارید

32- نصف شب ها با صدای بلند توی رخت خواب حرف بزنید

33- دوستتان را پایش توی گچ است را به فوتبال دعوت کنید

34- عکس عروسی دوستهایتان را با دستهای چرب تماشا کنید

35- با یک پیتزا فروشی تماس بگیرید و شماره تلفن پیتزا فروشی روبرویی را که آن طرف خیابان است بپرسید

36- موقع عکس رسمی انداختن برای هر کس که جلویتان است شاخ بگذارید

37-توی ظرف های   آجیل عید برای مهمان یتان فقط پسته های و فندق های دهان بسته بگذارید

38- شونصد بار به پیغام گیر تلفن دوستتان زنگ زنید و داستان خاله سوسکه را تعریف کنید

39- توی روزهای بارانی با سرعت از وسط آب های جمع رد شده رد بشید

40- توی جای کارت های عابر بانک چوب کبریت فرو کنید

41- چای برچسب های قرمز و آبی شیرهای آب توالت هتل ها را عوض کنید

42- یکی از پایه های صندلی معلم یا دوستتان را لق کنید

43- توی مهمونی ها از بچه ها چهارساله تان بخواهید که هر چی شعر بلد است را بخواند.

44- ورق های جزوه سیصد صفحه ای دستتان را که ازش گرفته اید تا زیراکس کنید, قاطی پاتی گذاشته و به هبزنید و بعد بهش پس بدید

45- مدام سر غذا یا خوردن آروغ بنید با صدای بلند

46- حین صحبت کردن دوستانتان میان حرفشان بپرید و نگذارید حرفشان را کامل بزنند

47-اگر یکی از روی صندلیش بلند شد و خواست دوباره بنشیند قبل از نشستن یک سوزن یا هر شی آزار دهنده ی دیگری بگذارید

48 – نوار و سی دی های امانتی دوستتان زا که خیلی دوست دارد گم کنید و فقط بگویید : می دونی چی شد !!!!!!! ببخشید

49- عمدا استکان چايی خود را روی لباس سفيد دوستتان بريزيد

۵۰ - روش دیگر : وقتی به وبلاگ دوستتون سر می زنید نظر ندید! (  از دوست خوبم  شادی  )

 و بقيه رو هم شما بگيد از چيزی به ذهنتون می رسه از ما دريغ نکنيد

 ایدی من

Lone_shade87

چهارشنبه 17 مرداد1386
دوست داشتن ازعشق برتر است ( دکتر شریعتی ) ...  

وقتي راه       

                   دوست داشتن ازعشق برتر است

 

دوست داشتن ازعشق برتر است . عشق يك كوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه واز روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه اب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

 

عشق در قالب دلها ، در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي ، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ، برخلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ي خويش دارد ، مي توان گفت كه به شماره ي هر روحي ، دوست داشتني هست .

‍ عشق با شناسنامه  بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن وزمان و مزاج زندگي مي كند وبرآشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست ...

عشق ، درهر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا اشكار، رابطه دارد . چنان كه شوپنهاور مي گويد : " شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر روي احساس تان مطالعه كنيد " !

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب  زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي

محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و، تنها با بيم واميد و تزلزل و اضطراب و" ديدار و پرهيز" ، زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا  است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك " خود جوش ذاتي " است ، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه ي  نا همانند ،عشق جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ،پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ،    چهره ي يكديگر را

 مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مي نگرند ، احساس مس كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و ناآشنايي  پس از عشق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .

 

.... آتش عشق درخدا !!!  چه كسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ،آتشي كه همه ي هستي تجلي آن است ،آَتش گرم نيست ، داغ نيست .  چرا ؟ نيازمندي درآن نيست ، تلاطم در آن نيست ، نااستواري ، شك ، تزلزل ، ترديد ، نوسان ، وسواس ، اضطراب ... نگراني ، درآن نيست . اما آتش است ، آتشين تر از هر آتشي . آتشين تراز همه ي آتش ها ، آتشي كه پرتو يك زبانه اش آفرينش است ، سايه اش آسمان است ، جلوه اش كائنات است ، گرده ي خاكستر نازك و اندكش كهكشان ها است .... چه مي گويم ؟!!!

اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اين جوري نيست ... پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ من هم مثل همه ي عارفها و شاعرها حرف مي زدم !  آتش عشق !؟ آن هم در خدا !؟ نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ،حرارت ندارد ؛چرا ؟ كه نياز مندي ندارد ، كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه به دست آوردن ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد ، كه ضرورت و مصلحت و فايده و« چرا» و « براي » و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم ... ندارد . آتش  است و ، نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است ...

 

بگذريم .

چه مي گفتم ؟ ها !  عشق !!! 

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست ؛ نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .

آري ، تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و اي پر از زندگي ، اي سرشار از بودن ! تو نمي داني ، كه براي اين دوست تو – كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هوا است نيست و بر روي سينه ي پوك و خالِيش سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... – درد كشيدن چه سخت است !

مرا در اينجا ، در اين تنهايي جاويد و ساكتم ، آرام بگذار! تو چندين سال ديگر بي من ، بايد دست درآغوش لحظات سرشار از بودن و زندگي كردن ؛ باشي و زندگي كني ، باشي و زندگي كني .... باشي و زندگي كني ...

آري باشي و زندگي كني  ... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلند ترين قله ي عشق  هاي بلند ، پايين نخواهم آورد .

 

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطالب کلیک کنید .مرسی

loneshade.blogfa


... ادامه مطلب
چهارشنبه 17 مرداد1386
الهي ...  

الهي

 

نه نيستم ،نه هستم ،نه بريدم ،نه پيوستم ، نه به خود ،ميان بستم

 

الهي

داني كه بي تو هيچ كسم! دستم گير كه در تو رسم ؛

 

الهي

عمر بر باد كردم ،و بر تن خود بيداد كردم.

گفتي و فرمان نكردم. درماندم و درمان نكردم .

 

الهي

همه شادي ها بي ياد تو غرور است و همه غم ها با ياد تو سرور است .

 

الهي

بنياد توحيد ما خراب مكن و باغ اميد ما را بي آب مكن .

چهارشنبه 17 مرداد1386
گفتارهای معنوی ...  

گفتارهای معنوی   

 

*با فکر کردن به اينکه هيچ چيز در اين دنيا عادلانه نيست زندگی کن.

 

*تا انسان احمق است به بهشت ميرود... زمانی که ميوه آگاهی را چشيد سقوط ميکند.

 

*خداوند بود و هيچ نبود... نيازی به هيچ نداشت...و او خواست که ما باشم تا ثابت شود قدرت هنرمند در هنرش .                                               راحب

 

 

 *باور داشتن، چیزی است و عمل کردن٬ چیز دیگری است. بسیاری همچون دریا سخن می گویند اما زندگی شان مرداب راکدی است. دیگرانی سر خویش را بر فراز قلل کوه بلند می کنند، و حال آنکه جانهایشان به دیوار های تیره و تار دخمه ها بند است.                                 جبران خليل جبران                               

 

 *بيرون شما دنيای فعاليت است. درونتان دنيای هستی است.

 

*اگر اين هم قرار باشد بگذرد از آن تو نيست . شکست از آن تو نبود... پيروزی هم از آن تو نيست. مرگ از آن تو نبود... زندگی هم از آن تو نيست. تو فقط نظاره گر هستی ... هر چيزی ميگذرد... اين نيز ميگذرد.                   اوشو

 

 

خدا قول نداده

 

طوفان زرد به شهر عشق رسيده بود و ميخواست  شهر کوچيکم را از من بگيره حالا چرا نميدونم ؟!

 

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...

 

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...

 

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...

 

خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...

 

خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...

 

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...

 

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...

 

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...

قول داده ؟

 

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...

 

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...

 

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...

 

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...

 

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

 

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی...

 

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

 loneshade.blogfa.com

 

گوهر عشق

 

   ایمان در جستجوی گوهر عشق به یک دو راهی میرسد بر کنده ای که کنار علامت دو راهی است مینشیند و توشه اش را پیش رو میگذارد و با خو زمرمه میکند جز این قرص نان و این سیب چیزی برایم باقی نمانده و اگر بزودی به مقصد نرسم همین را هم دیگر ندارم ...در همین هنگام فرشته الهام با قدمهایی آهسته به او نزدیک میشود و ایمان تکه نانی را در دست دارد بر سفره میگذارد و به ندای الهام که او را میخواند گوش میدهد .

 

فرشته الهام- راه را به تو نشان خواهم داد اما شرطی دارد.

 

ایمان- چه شرطی؟

 

فرشته الهام – اگر دیگری از تو پرسید راه درست را به او نشان مده و اگر دادی اگر اینچنین کنی حق عبور از این راه را نخواهی داشت و راه دیگر هم به مقصدی جز آنچه تو بدنبالش هستی ختم خواهد شد ...انتخاب با توست ...تنها یک راه برای رسیدن به گوهر عشق پیش رو داری و تنها یک نفر می تواند از این راه عبور کند.

 

مه همه جا را فرا میگیرد ایمان سرخوش از الهام غیب توشه اش را میبندد تا بره افتد که احسان با تنی خسته و فرسوده و قلبی شکسته بر سر دو راهی میرسد در حالی که نای ایستادن ندارد.

 

ایمان از کوزه اش به او اب میدهد و او را بر کنده مینشاند و از او میپرسد که بدنبال چه بدین سو آمده ؟ 

 

احسان- بندبال گوهر عشق هر چه را داشتم بخشیدم و دیگر حتی ذره ای عشق و امید برایم باقی نمانده همه را بخشیدم به همان کسانی که قلبم را شکسنتد و روحم را ازردند و حال بدنبال گوهر عشق امدم نه برای خویش برای جوانی که ایمانش را کف داده و دنیا را زشت و تیره میبیند میخواهم با روشنایی این گوهر تیرگی را از او دور کنم .کدام یک از این دو راه را باید رفت ؟ تو میدانی ای جوان مرد؟ اگر میدانی به من بگو؟

 

و ایمان در جدال با خویش

 

صدای وجدان از یک سو و صدای شیطان از سوی دیگر با او سخن می گویند:

 

شیطان – با تو هستم !!! چه در سر داری ؟ این همه راه را آمدی برای چه؟ حال که در دو قدمی مقصد ایستادی میخواهی با دستان خودت گوهر را به او ببخشی ؟ 

 

وجدان- بگذار او بگذرد ...برای به او رسیدن باید از خود گذشت .گوهر عشق برای رسیدن به اوست و او خود میداند چه کسی سزاوار تر است.

 

و ایمان انتخاب میکند و توشه اش را به احسان میبخشد و راه درست را به او نشان میدهد.

 

ایمان بر کنده می نشیند و احسان را با دیدگانش بدرقه میکند وقت نماز است و ایمان تیمم میکند و بر سجاده ی خاک مینشیند و بر مهر سنگ سجود میکند و در آخرین سجده مهر به گوهری بدل میشود که او بدنبالش آمده بود ایمان گوهر را میان دستانش می گیرد و می بوسد و بر پیشانی می ساید گوهر اینک در دستان اوست 

 

ایمان- چگونه ممکن است این احسان بود که قدم در راه گذاشت !!!

 

و فرشته ایمان بار دیگر آهسته از میان مه و روشنایی به او نزدیک میشود .

 

 فرشته ی الهام – همیشه برای رسیدن به مقصود نباید قدم در راه گذاشت گاه می توان راه را نرفت و به مقصود رسید ...این را بدان که ایمان همیشه راه را میداند این گوهر پاداش ایثار توست . برای رسیدن به عشق او باید از خود گذشت و با تو بود و خدا فرمود هر که با ایمان است از گوهر عشق سهمی خواهد برد .

 

 

برايت دعا می کنم :

 

دعا می کنم  که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد .

 

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم دعا کن که هرگز بی تو نخندم .

 

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم .

 

من برايت دعا می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬ برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند .

 

من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی

 

پس برايم دعا کن ٬ دعا کن

 

که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند .........

 

 

خدا

در لحظات شادی خدا را ستایش کن

 

در لحظات سختی خدا را جست و جو کن

 

در لحظات آرامش خدا را مناجات کن

 

در لحظات درد آور به خدا اعتماد کن

چهارشنبه 17 مرداد1386
کوچه ...  

كوچه

 

بي تو مهتاب شبي  باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

 شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

 باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 من همه محو تماشاي نگاهت

 آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

 خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

 همه دل داده به آواز شباهنگ

 يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

 لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب آيينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن

 با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

 روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

 تو به سنگ زدي من رميدم نه گسستم

 بازگفتم كه نتو صيادي و من آهوي دشتم

 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم

 اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

 اشك در چشم تو لرزيد

 ماه بر عشق تو خنديد

 يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

 پاي دردامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

 نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

 بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم .

 

فريدون مشيري

 

loneshade.blogfa.com

سه شنبه 9 مرداد1386
دوست دارم ...  
  •                اينقدر دوست دارم بشنوي خندت مي گيره
                    تو نگام مي كني ودلم تو چشمات مي ميره 
                    اينقدر دوست دارم حوصلتو سر مي برم
                 يه روزي نياد بگي ديگه تو رو دوست ندارم

عشق   

عشق   

سه شنبه 9 مرداد1386
اموختن ...  
آموختن

 


 

           

  وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي پرواز را،راه رفتن بياموز،  زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي کنددويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير.و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شويمن راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت. بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودندپرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودند اما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و کرمي که در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت. وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را . راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري . دويدن بياموز زيرا چه بهتراز خودت تا خدا بدوي . و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني .