تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
پنجشنبه 27 دی1386
انجمن حجتیه ... ...  

سلام

من عضو جدیدم و قراره از این به بعد در خدمت شما باشم

امید وارم با نظراتتون در بهتر شدن کارم  کمکم کنید

 

انجمن حجتیه ...    خوب یا بد

 

يكي از آموزه هاي حضرت امام ( ره ) اين بود كه اسلام را به انحاي مختلف مي توان تفسير نمود و برخي از اين اشكال از بسياري از مصاديق كفر هم بد تر است . اسلام آمريكايي ، اسلام عربستاني ، اسلام وهابيت و هزاران اسلام ديگر اسلام هايي نيستند كه پيامبر عظيم الشان  ما برايمان به ارمغان آورده و همه سو ء استفاده هايي از اسلام است .

يكي از اسلام هايي كه امام به شدت امام از آن منزجر بود  و معتقد بود مرو جين اين نوع اسلام ، ضربه هاي سختي به اسلام مي زنند اسلام مرفه ين يا همان اسلام بي درد و عار ها بود . اسلامي كه با دنيا طلبي و راحت طلبي سازگار است .

كلا در جوامع ديني ، افراد مذهبي فراواني را مي بينيم كه پيرو يك تفكر ديني هستند كه با دنياي آنها هيچ منافاتي ندارد و اصولا در مباحث روان شناسي و جامعه شناسي ديني يكي از موضوعات بسيار مهمي كه محور مسائل انديشمندان اين رشته هاست اين است كه آيا دين انسانها ، زندگي و دنياي آنها رو مي سازه يا زندگي و دنياي انسان ، دينشان را رقم مي زند .

شايد بشه ادعا كرد كه اكثريت مدعيان اين دو رشته مدعي هستند كه نظريه دوم درست تره يعني در اكثر جوامع و ميان بيشتر مردم اين دين آنهاست كه تابع زندگي و دنيايشان است .

انديشمندان اين دو رشته معتقدند اكثر انسان ها به دنبال دين و نوع تفكر و اعتقاد مذهبي خاصي مي روند كه تامين كننده و توجيه گر زندگي خاصي كه به دنبال آن هستند باشد و برخي از آنها وقتي از يافتن چنين ديني نا اميد مي شوند ، كلا به الحاد و بي ديني روي مي آورند و بقيه كه ديندار مانده اند مسلم اين است كه به قرائتي از يك دين دست يافته اند كه كلا با دنيا و زندگي مطلوب آنه سر سازگاري دارد . اين مساله كه ذكر شد البته در جوامع مختلف ديني شيوع دارد ، من جمله در جوامع اسلامي . بنابراين مي بينيم همه مسلمان هستيم اما در نگرش هاي مختلف مذهبي به ويژه در نگاه به مسائل اقتصادي اجتماعي با هم تفاوت داريم .

يك دسته بر اساس اعتقادات مذهبي خود معتقد مي شوند كه هيچ كاخي نيست كه در كنار آن كوخي تشكيل نشده باشد و عده اي ديگر كه خود از نظر مالي متمول هستند معتقدند كه خير ، انسان مي تواند ثروت مند ترين فرد كره زمين باشد و از طرفي خالص ترين ديندار و مذهبي هم باشد ...

در هر حال نگرش هاي مختلفي نسبت به دين داري و اسلام وجود دارد و انجمن حجتيه را اگر بخواهيم در يكي از اين طبقه بندي ها قرار دهيم بايد بگوييم اكثريت قريب به اتفاق نيروهاي اصلي انجمن ، به نوعي اسلام مرفه ين عافيت طلب معتقد بودند . اسلامي كه با بيشترين برخورداري از مواهب زندگي قابل جمع باشد ،  اسلامي كه با كمترين مرارت و رنج در راه عقيده و عمل بسازد .

اسلامي كه داشتن كاخ هاي وسيع و فراخ ، زندگي هاي اشرافي و متمولانه را كاملا توجيه كند . اسلامي  كه در آن از سادگي و رنج اثر و نشاني مشاهده نمي شود .

اسلامي كه در آن عافيت و سلامت شخص مسلمان در هر شرايطي پيشاپيش تضمين و ضمانت شده است ، اسلامي كه مبارزات و جهادش از نوعي است كه نه سيخ مي سوزد نه كباب .

اسلامي كه يك عمر دراز دنيوي و يك عشرتكده بزرگ دنيايي و از سوي ديگر يك عمر بينهايت تر و عشرتكده بزرگتر قيامتي را با يكديگر و در كنار بشر تضمين كند ...

ادامه دارد...

پنجشنبه 27 دی1386
هنوز به استقبال خدا نرفته ام ...  

هنوز به استقبال خدا نرفته ام

هنوز مي ترسم كه خداي بزرگ را ، رو در رو ملاقات كنم و مي ترسم كه به خانه اش قدم بگذارم. هنوز خود را آماده پذيرش مطلق او نمي بينم و هنوز در گوشه هاي دلم خواهش هاي پست مادي وجود دارد . هنوز زيبارويان دلم را تكان مي دهند و هنوز دلم در گرو مهر كسي مي لرزد . هنوز ياد كودكان فرشته صفت ، مرا سراپا مملو از درد و اندوه مي كند . هنوز دست از حيات نشسته ام و هنوز جهان را سه طلاقه نكرده ام . هنوز مهر زندگي در عروقم مي دود و هنوز از همه چيز به كلي نااميد نشده ام . هنوز قلب و روح خود را يكسره وقف خدا نكرده ام و بر كثيري از آرزوها  و اميدها خط بطلان كشيده ام ، مقاديري از خواهش ها  و لذات را فراموش كرده ام و از بسياري مردم ، دوستان و كسان قطع اميد نموده ام . اما ... خود را گول نمي زنم، اما در زواياي دلم آرزو و اميد و خواهش وجود دارد . هنوز يكسره پاك نشده ام ، هنوز دلم جايگاه خاص خدا نشده است . لذا از ملاقاتش مي گريزم ، با اين كه در حيات خود هميشه با او راز و نياز مي كنم ،

هميشه او را مي خوانم ، هميشه در قدومش اشك مي ريزم .

هميشه در خلوت شب هاي تار با او راز و نياز مي كنم . هميشه دلم از شور عشقش

مي سوزد ، مي طپد و مي لرزد . هميشه مردم را به سوي او مي خوانم . هميشه به سوي او مي روم و هدف حياتم اوست .

اما ، اما هيچ گاه رو در رو و بي پرده در مقابل او ننشسته ام . گويي ، مي ترسم از شدت نورش كور شوم . هراس دارم از جلال كبريايي اش محو گردم. شرم دارم كه در مقابلش بنشينم و در دلم و جانم چيز ديگري جز او وجود داشته باشد .

او را خيلي دوست مي دارم . او خداي من است . محرم راز و نياز من است . همدم شب هاي تار من است . تنها كسي است كه كه هرگز مرا ترك نكرده است و من نيز هرگز يادش را از ضمير نبرده ام .

سراپاي وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست ، اما از او مي ترسم ، از حضورش شرم دارم، دائم از او مي گريزم ، او را مي خوانم ، از پشت پرده با او راز و نياز مي كنم ، با او مكاتبه مي كنم ، همه را به سوي او مي خوانم ، براي لقايش اشك مي ريزم ، اما همين كه او به ملاقات من مي آيد من مي گريزم ، مخفي مي شوم ، در سكوتي مرگ زا فرو

مي روم. جرات ملاقاتش را ندارم . صفاي حضورش را در خود نمي يابم .

او هميشه آماده است كه مرا در هر كجا و در هر شرايطي ملاقات كند . اما اين منم كه خود را شايسته ملاقاتش نمي بينم . از ترس  و كوچكي خود شرم مي كنم ، از او مي گريزم .

    

یکشنبه 23 دی1386
اي حسين ، اي شهيد بزرگ ...  

اي حسين ، اي شهيد بزرگ

اي حسين ، اي شهيد بزرگ ، آمده ام تا با تو راز و نياز كنم و دل پر درد خود را به سوي تو بگشايم.

از انقلابيون دروغين گريخته ام . از تجار ماده پرست كه به اسلحه انقلاب مسلح شده اند بيزارم . از كساني كه با خون شهيدان تجارت مي كنند متنفرم . از كساني كه نام تو  و مجالس عزاي تو را سكوي پرتابي براي خود قرار مي دهند متنفرم. از اين ماكياول صفتاني كه به هيچ ارزش انساني پاي بند نيستند و همه چيز مردم را ، حيات و هستي و شرف خلق را و حتي نام تو  و انقلاب را ، فداي مصالح شخصي و اغراض پست مادي خود

مي كنند ، گريزانم ...

اي حسين دلم گرفته و روحم پژمرده ؛ در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اين طرف و آن طرف مي كشاند ، مايوس و دردمند ، فقط بر حسب وظيفه به راه و زندگي ام ادامه مي دهم و گاه گاهي آن قدر زير فشار روحي كوفته مي شوم كه براي فرار از درد و غم ‍ دست به دامان خدا و عشق مي زنم تا از ميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را و انقلاب را فرو گرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون و اين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين به لقا پروردگار نائل آيم ...

 

 

 

اي حسين مقدس ، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس مي شمردم و نام او را با ياد تو توام مي كردم و او را در قلب خود جاي مي دادم و به عشق تو او را دوست مي داشتم و به قداست تو او را مقدس مي شمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نمي كردم ...

اما تجربه ، درس بزرگي و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت به خودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد ، بلكه آنچه مهم است انسانيت ، فداكاري در راه آرمان انسان ها ، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به اررزشهاي الهي است .

مقاومت و انقلاب براي ما به صورت بت در آمده بود و بي چون و چرا آن را مي پذيرفتم و

مي پرستيدم و راهش را ، كارش را و توجيهاتش را قبول مي كرديم . اما دريافتيم بيش از

 هر چيز ، انسانيت و ارزشهاي انساني وخدايي ارزش دارد و هيچ چيز نمي تواند جاي آن

را بگيرد . بايد انسان ساخت ، بايد هدف را بر اساس ارزشها معين نمود و معيار سنجش

 را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد .

اي حسين  ، امروز تو را تقديس مي كنم ، اما تقديسي عميق تر و پرشورتر كه تا اعماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق مي ورزد و تو را مي خواهد و تو را مي جويد .

اي حسين ، دردمندم ، دل شكسته ام و احساس مي كنم كه جز تو و راه تو دارويي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ...

اي حسين ، من براي زنده ماندن و مصالح خود تلاش نمي كنم ، از مرگ نمي هراسم ، به خدا دل بسته ام و از همه چيز دست شسته ام ، ولي نمي توانم بپذيرم كه حتي ارزشهاي الهي و قداست نام تو  و انقلاب ، بازيچه سياست مداران و تجار ماده پرست شده است .

 

سه شنبه 18 دی1386
بالهايت را كجا گذاشتي ؟ ...  

بالهايت را كجا گذاشتي ؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه هاي من آشيانه بسازي .

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت ، نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بالهايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش  خدا گذاشت و گريست !!!!!   

                                                                               عرفان نظر آهاري ، چلچراغ

 

 

جمعه 14 دی1386
كابوس ...  

كابوس

خدايا ، وحشت تنهايي ام كشت

كسي با قصه ي من آشنا نيست

درين عالم ندارم هم زباني

به صد اندوه مي نالم _ روا نيست

 به صد اندوه مي نالم _ روا نيست

 

شبم طي شد ، كسي بر در نكوبيد ، 

به بالينم چراغي كس نيفروخت .

نيامد ماهتابم بر لب بام ،

دلم از اين همه بيگانگي سوخت .

 

به روي من نمي خندد اميدم

شراب زندگي در ساغرم نيست .

نه شعرم مي دهد تسكين به حالم ،

كه غير از اشك غم در دفترم نيست .

 

بيا اي مرگ ، جانم بر لب آمد

بيا در كلبه ام شوري برانگيز

بيا شمعي به بالينم بيفروز

بيا شمعي به تابوتم بياويز !

 

دلم در سينه كوبد سر به ديوار

كه اين مرگ است و بر در مي زند مشت !

بيا ، اي هم زبان جاوداني

كه امشب وحشت تنهايي ام كشت !

                                                       فريدون مشيري

 

                                        

lone

دوشنبه 10 دی1386
شام آخر ...  

شام آخر

 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد : مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا ، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند ، تصوير مي كرد . كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرمانيش را پيدا كند .

روزي در يك مراسم همسرايي ، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت . جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت .

سه سال گذشت . تابلو شام آخر تقريبا تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود . كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي را زودتر تمام كند .

نقاش پس از روزها جستجو ، جوان شكسته و ژنده پوش و مستي را در جوي آبي يافت . به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند ، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.

گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است ، به كليسا آوردند : دستياران سرپا نگه داشتند و در همان وضع ، داوينچي از خطوط بي تقوايي ، گناه و خود پرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداري كرد .

وقتي كارش تمام شد ، گدا ، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود ، چشم هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت:«من اين تابلو را قبلا ديده ام!»

  داوينچي با تعجب پرسيد :  « كي ؟ »

گفت : « سه سال قبل ، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم . موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم ، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!! »

 

                                       برگرفته از كتاب « شيطان و دوشيزه پريم » ، پائولو كوئيلو

 

 

پنجشنبه 6 دی1386
ما دهه شصتی ها! ...  
سلام آقایون و خانومای دهه شصتی! و سلام همه خانوم ها و آقایون دهه 40 و 50 و ...!
همگی سلام!

جدیدا چند تا مطلب تو اینترنت دیدم که این خانوما و آقایون دهه 40 و 50 نسل مارو به باد توهین خودشون گرفتن و ماهارو غرب زده و ضد انقلاب و ... نامیدند
من هم میخام به شما جواب بدم... بله! ما همونی که شما میخاستین نیستیم... ما نمی تونیم همیشه مثل شما تو غم و شادی فقط گریه کنیم .... نسل ما نمی تونه تو شادیها شادیش رو مخفی کنه و مثلا دست نزنه یا مثلا تو جمع نخنده (مخصوصا خانوما رو میگم) نسل ما نمی تونه و نمیخاد تو هر مراسم ساده ای یک بار حسین(ع) و آلش رو از دم تیغ بگذرونه چون به نظر ما شان اونا و کار اونا از این چیزا بالاتره و نباید با دروغ و بزرگ کردن الکی، دینمون رو به خورد ملت بدیم... نسل ما حتی راجع به مسائل دینی و اهل بیت هم اعتقاد به کار فکری و ریشه ای داره و دوست نداره فقط الکی براشون گریه کنه... نسل ما دوست داره بدونه چرا امام حسین(ع ) شهید شد چرا اصلا به کربلا رفت... و بعد از فهمیدن اینا گریه کنه... نسل ما دوست نداره تا امامش رو مظلوم و ذلیل کنه و بعد بشینه و برای مظلومیتش گریه کنه... نسل ما میخاد متن و مفهوم عاشورا رو بدونه... نسل ما دوست داره بدونه که چه لزومی داره تا بعد فتح خرمشهر باید جنگید... چرا برای آزادی کربلا باید اینقدر کشته داد... و به جاش چرا نباید با کشور همسایه صلح کرد تا مردم بدون کشته شدن برن کربلا!!!!
نسل ما نمی خاد و نمی تونه حرفها و اعمال یک نفر رو الکی و بی حساب قبول کنه... حتی اگر مثلا امام خمینی باشه و مثلا هر شب نماز شب بخونه و به یتیما کمک کنه... نسل ما عادت داره هر چیزی رو که میشنوه حلاجی کنه و تن لخت پادشاه ببینه و جار بزنه و به همه بگه که این پادشاه لباس نداره و مثل احمقا قبول نکنه که پادشاه لباس به تن داره و یا مملکت ما گل و بلبله و یا کشور ما مقتدرترین کشور دنیاست (این یکی رو خودم از یکی از همین آقایون ده 30 و 40 که نسل مارو مسخره می کنن شنیدم) نسل ما اهل تفکره!
نسل ما همیشه تاوان کمبود ها و نواقص نسل شمارو داده... تاوان حماقت های شما... تاوان سادگی هاتون... شَمایی که به فرمان آقاتون تولید نسل (سرباز برای دفاع از اسلام) کردین... شمایی که با این تولید انبوه جمعیت ما رو تو منجلاب کنکور و بعد کار و ازدواج غرق کردین... واقعا نسل ما تو کنکور سوخت و داره می سوزه... آخه یه کم هم قبول کنین...
به خدا ما هم اما حسین رو دوست داریم .... شهیدا رو دوست داریم... انقلاب رو دوست داریم... برای همینه که به این مسائل دقیقیم و مثلا میگی جای شهید تو دانشگاه و تو میدون و پارک نیست... چون حرمت قائلیم براشون... چون معتقدیم حرمت اونا خیلی بالاست... ما هم میهنمونو دوست داریم ... برا همینه که میگیم مثلا نباید تو سیوند سد زد... مردمو دوست داریم و برا همینه که میگی کو نفتی که میخاست سر سفرمون بیاد...
فرق ما با شماها فقط اینه که میگیم نباید فیلتر باشه... باید همه هر چی میخان بشنون... چون نمیخان قدرت فکرو اندیششون رو بگیرن... میخان خودشون فکر کنن تحلیل کنن و بفهمن چی درسته و چی غلط... خوب اگه حرف شما درست باشه خوب ما هم بالاخره می فهمیم... یا تجربه می کنیم... مگه شماها از کجا فهمیدین که مثلا آمریکا بده یا این یکی خوبه و اون یکی بد!

تورو خدرا بذارین ما دهه شصتی ها نفس بکشیم... تورو خدا ما رو ول کنین!

چهارشنبه 5 دی1386
مردم ایران. ترسو یا... ...  

 

مردم ايران ٬ ترسو  يا ...

 

   من تو كار اين مردم موندم واقعا چرا مردمي كه به قول خودشون نمي خواستن ستم و جور شاه رو بكشن انقلاب كردن چرا الان اينطوري شدن هر اتفاق و هر تصميمي كه واسشون ميگيرن خيلي راحت قبول ميكنن و صداشون هم در نمياد به نظر شما مردم ما از مردم فرانسه چي كم دارن كه اينطوري؟؟ تو فرانسه اينقدر مردم قوي حركت ميكنن كه يه روزه تمام فرانسه مترو و قطارها تعطيل ميشه ولي تو ايران ...

تو ايران يادمه قبل از سهميه بندي همه ميگفتن اگه 3 ليتر بنزين بنزين به ما بدن اگر بنزين سهميه بندي شه فلان ميشه ميريزيم ميزنيم ميكشيم  مي بريم ؛ اما بنزين سهميه بندي شد خيلي ها هم كه بنزين بيشتر لازم داشتن رفتن سراغ خريد بنزين ازاد و قيمت بنزين تا 1000 تومان هم رسيد . هيچ اتفاقي نيفتاد دولت هم خوشحال از پولي كه صرفه جويي شده ، اعلام كرد مردم از سهميه بندي راضي هستن و هر كسي هم كه ازش سوال كرديم از سهميه بندي راضيه ، چون هوا تميز شد ترافيك كم شد .ولي اين وسط هيچ اتفاقي جز زياد شدن قيمت بنزين نيفتاد نه هوا تميز شد و نه ترافيك كم ...

اما مردم همچنان ساكت و نه خبري از اعتراض و نه تحسن همه گفتن حالا كه شده نميشه كاريش كرد...

مردم ميترسيدن يا...

بعد گفتن دختر پسرا خودشون رو جمع جور كنن داريم ميايم سراغ اونها هرچقدر داد زديم بابا ساكت نشينيد به كسي ربطي نداره ما چي ميپوشيم يا چه مدلي موهامون رو درست ميكنيم و چه ارايشي ميكنيم گفتن : يك هفتست تموم ميشه اما هنوز هم ادامه اداره و هر روز هم به تعداد چيزهايي كه نبايد بپوشيم اضافه ميشه و همه ساكت....

تا حالا كه ورژن زمستوني طرح با بايد نبايد هاي جديد شروع به كار كرد و هر روز به تعداد افرادي كه تعهد ميدن اضافه ميشه و مردم ميگن ميتونن ميكنن بايد رعايت كنيم وگرنه...

و تو اين حركت اخرشون هم كه قليون ممنوع شد با خيلي از قهوه خونه دارها حرف زدن خيلي هاشون با اين كه در مغازشون به خاطر نبود مشتري داره تخته ميشه ميگن بهتر كه جمع شد ما راضي هستيم نميدونم شايد نيازي به پول ندارن شايد هم از روي ...

نميدونم...

اما اين خبر رو هم بگم كه تو اين چند روزه به غير از تخته كردن در خيلي از قهوه خونه ها 151 نفر كه كه حدود 57 تاشون دختر و 94 تاشون پسرن تو اين قهوه خونه ها به خاطر وضع ظاهريشون بازداشت شدن و ما بازهم ساكت ...

شايد ميتريسم يا شايد هم...

دوشنبه 3 دی1386
میلاد عیسی مسیح (ع ) ...  

 

فردا ، روزي است كه مسيح قدم به جهان گذاشته است و من امشب را جشن مي گيرم. چراغ  جشن من ، قلب سوزان و آتشين من است كه چون شمع مي سوزد و مراسم ملكوتي جشن را روشن مي كند . قطرات اشك من ، گوهري است كه نور شمع در آن مي تابد و تلالو آن كلبه مرا مزين مي كند .

آمده ام ، با ديده اي اشك آلود . قلبي دردآلود و روحي مايوس كه پوچي دنيا را را نمايان

مي سازد . آن جا كه آدمي از همه جا مي برد و خوشي ها و خواستني هاي زندگي در 

نظرش ناچيز و بي ارزش مي شود ؛ آن گاه كه در آن تنهايي مطلق ، خدا را احساس

مي كند . بايد از ظاهر فرار كنم و به باطن فرو روم و در اين راه هيچ همراهي ندارم . هيچ همدردي ندارم ، تنهايم ، تنهايم ، تنها ...

آري ، اين سرنوشت انسان است . سرنوشت همه ي انسانها ، سرنوشت همه ي انسانها ، كه معمولا در كشاكش مشكلات و در غوغاي حيات نمي فهمند و مانند مردگان ، ولي مي جنبند، حركت مي كنند و چيزي نمي فهمند ...

سرنوشت ما نيز ، در ابهام نوشته شده است كه نه گذشته دست ما بوده و نه آينده به مراد ما مي گردد . دردها و ناراحتي ها همراه با لذت هاي زود گذر و غرور بي جا ، آدمي را در خود مي گيرند و حوادث روزگار ، ما را مثل پر كاه به گوشه اي مي برند و ما هم تسليم به قضا و راضي به مشيت او به پيش مي رويم ، تا كي اژدهاي مرگ ما را ببلعد‍ .‍‍  

                                                                                                               دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶

                                                                                                                  ۲۴ دسامبر ۲۰۰۷

lone