تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
جمعه 31 خرداد1387
دوست دارم دوست دارم ...  
 

دوست دارم دوست دارم

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارش
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها و گفت وگو هاست
من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم دوست دارم ...

 

fah

 

پنجشنبه 23 خرداد1387
دل نوشته ( 2 ) ...  

سلام به دوستای گلم

مرسی که سر می زنید و نظر می دید ، به خاطر امتحانای پایان ترم شاید کمتر بتونم بهتون سر بزنم ولی قول میدم بعد از امتحانا حتما بیام پیشتون ... این نوشته هم ، کار یکی از دوستای خیلی خوب و عزیزمه که اجازه داده بذارم تو وبلاگ . ممنون . التماس دعا ...

 

ادامه پست قبلی ....

... ازش خواستم تا بیاد خونمون خواستگاری.  اول قبول نمی کرد ولی بعد راضیش کردم که بیاد ولی چطور؟  اون مال یه شهر دور بود، من چطور می تونستم اونو به خانوادم معرفی کنم ؟ چطور می تونستم بگم عاشق کسی شدم که توی سفری عاشقش شدم ؟ چطور می تونستم به پدرم بگم من زدم زیر قولم؟ چطور ؟

یا اون می خواست بگه چطور با من آشنا شده ؟ تو پارک ، با یه سلام ، یا با یه نامه ی عاشقانه ، شایدم یه واسطه موجب شده همدیگه رو بشناسیم . ولی نه جور در نمی یاد . باید فکر کنم . باید سهم خودم رو از زندگی بگیرم. دلم رو زدم به دریا . با مادرم حرف زدم  . شوکه شد .  به زور تونست به پدرم بگه . ولی پدرم، دیگه دید همیشگی رو به من نداشت . دیگه نمی گفت دخترم با .......... ازدواج می کنه .

شب خواستگاری ، من که البته بار اولی نبود که تجربه می کردم ، خیلی استرس داشتم . داشت قلبم از سینم می زد بیرون ، البته قبلا هم خواستگارهایی داشتم خیلی بهتر و خوش تیپ تر، ولی این یکی فرق می کرد، این غریبه نبود. این همونی بود که می خواستم.

به هر حال همه چی تموم شد . دو هفته بعد ما عقد کردیم و چند روز بعد عروسی . خیلی خوشحال بودم . اصلا توی این دنیا نبودم . پرواز می کردم تو اوج آسمون، ولی هنوز اوج نگرفته بودم ، که یه تیر نشست روی بالم  . دنیا پیشم سیاه شد . از اون بالا با سر اومدم پایین .

یه روز که به موبایل همسرم زنگ زدم یه خانومی گوشی رو برداشت . فکر کردم خط رو خط شده ، ولی این اتفاق یک بار نیفتاد . بارها و بارها تکرار شد . رفتار اون هر روز بدتر و بدتر می شد، تا اینکه یه روزی وقتی بهش زنگ زدم و گفتم دارم می یام خونه ، آخه خونه پدرم بودم ، ولی دلم تنگ شده بود ،خیلی . ناراحت شد . من اومدم وقتی در خونه رو باز کردم دیدم عشق من با کس دیگه قشمت شده . نه اصلا عشق من مال کس دیگه شده . شوکه شدم . نه راه  پس داشتم نه راه پیش .

آره . اون خانوم خط رو خط نبود . خیال هم نبود،  واقعیت بود،  واقعیت زندگی من . طوری توی آغوش هم فرو رفته بودند که اصلا متوجه باز شدن در نشدند . آروم در رو بستم و برگشتم خونه ی پدرم .

ماههاست که دارم شماره ی اون رو می گیرم، ولی یا بر نمی داره یا اگرم بر داره مثل یه غریبه برخورد می کنه . یا خیلی منت سرم بذاره گوشی رو خاموش می کنه .

آره این قصه ی زندگی من ....

اگه یه آدمی از اول نابینا باشه می تونه دریا رو حس کنه که آبیه ، می تونه حس کنه که غروب طلائیه ، می تونه حس کنه که دنیا قشنگه . ولی اگه یه نفر بعدا نابینا بشه تمام قشنگی های دنیا ، دریا ، غروب ، همش براش سیاه میشه ؛ فقط سیاه .

 آره این قصه ی عشق شکستنه من بود . از دست دادن دو تا چشم قشنگ .

دیگه داره صبح میشه ، درددلم رو تموم می کنم، چون ممکنه کسی متوجه بشه که من باز هم تا صبح بیدار موندم . صدای اذان داره میاد ، برم پیش خدا از اون بخوام ، شاید .....

                                             « آوای کو »

 

جمعه 17 خرداد1387
دل نوشته ( 1 ) ...  

 

دوباره دلم گرفته ، دوباره این دل دیوونه یاد غصه هاش افتاده ، اونقدر دلتنگم که شاید ...

 نمی دونم چه جور شروع کنم  . درددلی رو که شاید با گفتن اون یه کمی فشار از رو سینم برداشته شه .

  امشب شب قشنگیه، نسیم ملایمی می رسه، نسیم بهاری ، نسیمی که منو یاد شبای با هم بودن میندازه . آره  به قول معروف هوا دو نفره است  . من هستم ولی نفر دوم دیگه عشق نیست ؛ غم ، تنهایی ، حسرت ، قلم ، کاغذ و ....

 تو تاریکی شب ، خیلی راحت می شه شعر گفت ، می شه خندید ، می شه گریه کرد بدون اینکه کسی بفهمه یا که مزاحمت بشه، راحت تر بگم ، بدون اینکه کسی مسخره ات کنه . آخه تو این روزا هر کسی که تنها باشه، از عشق سرخورده باشه، موجب تمسخر و خنده ی دیگرونه ، موجب سرگرمیه همه است . آدمهایی که انگار تو سینه شون به جای قلب یه تیکه یخ هست، آدمهایی که انگار هیچ وقت  غصه ندیدند . آره ، ندیدند . هیچ وقت دلشون نشکسته ، چون تا حالا عاشق نشدند . تا حالا فقط دل شکوندن ، چشم گریوندن و ....

بگذریم ؛ می خوام از خودم بگم ، از شب هایی که سالهاست تا صبح می شینم  و تا صبح امیدوارم فرجی بشه در وا بشه و .... آره منتظرم، سالهاست که منتظرم ؛ ولی آیا میشه قبل از اینکه مرگم برسه انتظار منم تموم بشه، یعنی میشه منم فقط یه لحظه خوشی رو با تمام سلولهای بدنم ، با قطره قطره ه ی خون رگهام تجربه کنم . می گن خدا مهربونه ، درد دل عاشقا رو خوب می دونه  . خدا که انسان رو آفریده تا تنها نباشه . چرا منو تنهای تنها میون این همه سنگدلی رها کرده ؟ چرا خدا دوست نداره که ببینه منم می خندم ؟ چرا باید گریه بشه همدم من ؟ چرا باید بارون بشه مادر من ؟ چرا ؟

قصه اش مفصله ولی اگه حوصله داشته باشی برات میگم . که غم من غم تهایی نیست، غم بی کسی نیست ،غم غصه و گریه و ماتم نیست  . غم من درد بی همزبونیه میون این همه همزبون  . غم من غم بی سنگ صبوریه میون این همه کوه .   آره کوه ، کوهی که از دونه دونه دلای تنگ آدما ساخته شده و آدمای این دور و زمونه به کوه تکیه می کنند نه به خاطر اینکه محکمه ، مستحکمه، فقط به خاطر این که می شکنند دل آدمارو تا خوش باشند ، تا بخندند .

آره داشتم می گفتم . یه روزی تنگ غروب میون تنهایی هام داشتم ترانه های دلتنگی ام رو زمزمه می کردم که صدایی پیچید : سلام . چقدر گرم بود،  آرامشی بهم دست داد که تا حالا تجربه نکرده بودم . رفتم به دنبال صاحب صدا ؛ پسری قد بلند، چهار شونه، ابروهای پیوندی ، موهای پریشون و ...   آره این بود مرد رویاهای من ، ولی اسب سفید مهربونی نداشت، تظاهر می کرد مهربونه .

سر صحبتو باز کردم ،  آروم آروم شدیم لیلی و مجنون ...

مدتها گذشت هر روز و هر روز احساسم نسبت به اون قوی تر می شد، ولی بالاخره باید تکلیف من روشن می شد . معلوم می شد که منم دارم  ....

                                                                  « آوای کو »

ادامه دارد ...

 

 khaterat

یکشنبه 12 خرداد1387
در جلسه امتحان عشق ...  
 

lone

 

جمعه 3 خرداد1387
كرم شب تاب ...  

كرم شب تاب

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد . خدا گفت : چيزي از من بخواهيد . هر چه كه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است.

و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز . يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را .

در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ . نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا . تنها كمي از خودت ، تنها كمي از خودت را به من بده .

و خدا كمي  نور به او داد .

نام او كرم شب تاب شد .

خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگر به قدر ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي .

و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .

 

هزاران سال است كه او مي تابد . روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است .

                               چلچراغ شماره 39 – عرفان نظر آهاري