سلام به دوستای گلم
مرسی که سر می زنید و نظر می دید ، به خاطر امتحانای پایان ترم شاید کمتر بتونم بهتون سر بزنم ولی قول میدم بعد از امتحانا حتما بیام پیشتون ... این نوشته هم ، کار یکی از دوستای خیلی خوب و عزیزمه که اجازه داده بذارم تو وبلاگ . ممنون . التماس دعا ...
ادامه پست قبلی ....
... ازش خواستم تا بیاد خونمون خواستگاری. اول قبول نمی کرد ولی بعد راضیش کردم که بیاد ولی چطور؟ اون مال یه شهر دور بود، من چطور می تونستم اونو به خانوادم معرفی کنم ؟ چطور می تونستم بگم عاشق کسی شدم که توی سفری عاشقش شدم ؟ چطور می تونستم به پدرم بگم من زدم زیر قولم؟ چطور ؟
یا اون می خواست بگه چطور با من آشنا شده ؟ تو پارک ، با یه سلام ، یا با یه نامه ی عاشقانه ، شایدم یه واسطه موجب شده همدیگه رو بشناسیم . ولی نه جور در نمی یاد . باید فکر کنم . باید سهم خودم رو از زندگی بگیرم. دلم رو زدم به دریا . با مادرم حرف زدم . شوکه شد . به زور تونست به پدرم بگه . ولی پدرم، دیگه دید همیشگی رو به من نداشت . دیگه نمی گفت دخترم با .......... ازدواج می کنه .
شب خواستگاری ، من که البته بار اولی نبود که تجربه می کردم ، خیلی استرس داشتم . داشت قلبم از سینم می زد بیرون ، البته قبلا هم خواستگارهایی داشتم خیلی بهتر و خوش تیپ تر، ولی این یکی فرق می کرد، این غریبه نبود. این همونی بود که می خواستم.
به هر حال همه چی تموم شد . دو هفته بعد ما عقد کردیم و چند روز بعد عروسی . خیلی خوشحال بودم . اصلا توی این دنیا نبودم . پرواز می کردم تو اوج آسمون، ولی هنوز اوج نگرفته بودم ، که یه تیر نشست روی بالم . دنیا پیشم سیاه شد . از اون بالا با سر اومدم پایین .
یه روز که به موبایل همسرم زنگ زدم یه خانومی گوشی رو برداشت . فکر کردم خط رو خط شده ، ولی این اتفاق یک بار نیفتاد . بارها و بارها تکرار شد . رفتار اون هر روز بدتر و بدتر می شد، تا اینکه یه روزی وقتی بهش زنگ زدم و گفتم دارم می یام خونه ، آخه خونه پدرم بودم ، ولی دلم تنگ شده بود ،خیلی . ناراحت شد . من اومدم وقتی در خونه رو باز کردم دیدم عشق من با کس دیگه قشمت شده . نه اصلا عشق من مال کس دیگه شده . شوکه شدم . نه راه پس داشتم نه راه پیش .
آره . اون خانوم خط رو خط نبود . خیال هم نبود، واقعیت بود، واقعیت زندگی من . طوری توی آغوش هم فرو رفته بودند که اصلا متوجه باز شدن در نشدند . آروم در رو بستم و برگشتم خونه ی پدرم .
ماههاست که دارم شماره ی اون رو می گیرم، ولی یا بر نمی داره یا اگرم بر داره مثل یه غریبه برخورد می کنه . یا خیلی منت سرم بذاره گوشی رو خاموش می کنه .
آره این قصه ی زندگی من ....
اگه یه آدمی از اول نابینا باشه می تونه دریا رو حس کنه که آبیه ، می تونه حس کنه که غروب طلائیه ، می تونه حس کنه که دنیا قشنگه . ولی اگه یه نفر بعدا نابینا بشه تمام قشنگی های دنیا ، دریا ، غروب ، همش براش سیاه میشه ؛ فقط سیاه .
آره این قصه ی عشق شکستنه من بود . از دست دادن دو تا چشم قشنگ .
دیگه داره صبح میشه ، درددلم رو تموم می کنم، چون ممکنه کسی متوجه بشه که من باز هم تا صبح بیدار موندم . صدای اذان داره میاد ، برم پیش خدا از اون بخوام ، شاید .....
« آوای کو »
