دکلمه ای از مسعود فرد منش
من تموم قصه هام ، قصه ی توست
اگه غمگینه اون ، از غصه ی توست ؛
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگو ندیدی
دل نبود تو دلم تو رو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشستن
الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا ، خاری بره به پای تو ؛
یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمون رفتی اون دورا نشستی
دل نبود تو دلم گم نشی تو کوچه باغها
غروبها که تاریکه سرت نریزن کلاغا
نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام ، قصه ی توست ...
اگه غمگینه اون ، از غصه ی توست ...
یه دفعه مثل یه گل ، رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ می اومد از آسمون
بردمت تو گلخونه ، که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه ، یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ
من تموم قصه هام ، قصه ی توست ...
یه دفعه مثل یه شمع ، داشتی خاموش می شدی ؛
اگه پروانه نبود ، تو فراموش می شدی
آره پروانه شدم که پرهام سوخته شه
تا آتیش دل تو ، به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم ، که راحت بشه خیالم ؛
دارم از تو می نویسم ، تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو ، تا باز بگم برات
اینقدر می گم تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم ...






