عاقبت خواهی رفت
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پرده ی اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی ز کجا امده ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
این کوزه چو من عاشق زاری بودست
در بند سر زلف نگاری بوده است
این دسته که بر گردن او می بینی
دستیست که بر گردن یاری بوده است
ای چرخ فلک خرابی از کینه توست
بیدادگری شیوه ی دیرینه توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه توست
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
اهو بچه کرد و رو به ارام گرفت
بهرام که گور گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
حکیم عمر خیام




