عاشق سوخته
گفت پروانه سحرگاه به شمع
کار من سوختن و ساختن است
داغ عشقت پر و بالم سوزاند
سینه ام جای غم اندوختن است
باختم در ره عشقت همه چیز
کار عشاق چرا باختن است ؟
گفتش ای دوست مسوزان جگرم
شمع خود سوخته ی بی کفن است
پر و بال تو اگر سوخت دمی
سوختن تا به سحر کار من است
تو شدی غافل و پرهایت سوخت
آتش و سوختنم ، خواستن است
من ز هجران تو کامل سوزم
خوش بر آن بلبل وصل چمن است
تو بترسی که بسوزد پر و بال
شمع با شعله در آمیختن است
کار عشاق در آخر ره عشق
عشق از همچو من آموختن است
عاشق سوخته تنها هنرش
جامه از گریه به تن دوختن است
تو شبی سوخت اگر بال و پرت
کارم از روز ازل سوختن است
آنچه آموختم از مکتب عشق
بی صدا اشک به تن ریختن است
شعله گر بر سر من می بینی
آتش از سینه بر افروختن است.
(محمد نظام آبادی)






