تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
چهارشنبه 30 بهمن1387
آتش عشق ...  

 

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و اینكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی كند .

شیوانا با تبسم گفت: اما عشق تو به دخترك چه ربطی به دخترك دارد !؟

شاگرد با حیرت گفت: ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟

شیوانا با لبخند گفت: چه كسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد. هركس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی . معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا كند!

به همین سادگی

 

 

 

یکشنبه 20 بهمن1387
ماه من ، غصه چرا ؟! ...  

 

ماه من  ، غصه چرا ؟!  

آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز ،

مثل آن روز نخست ، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد !

یا زمینی را که ، دلش از سردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ،

دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست ! 

ماه من ، غصه چرا ؟!

تو مرا داری و من هر شب و روز ،

آرزویم همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن،

کار آنهایی نیست ، که خدا را دارند ....

ماه من !  غم و اندوه ، اگر هم روزی ،

مثل باران بارید  یا دل شیشه ای ات ،

از لب پنجره ی عشق ، زمین خورد و شکست ،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود ؛

که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظه ی شب ،

راه نورانی امید نشانم می داد ....

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ،

همه زندگی ام غرق شادی باشد  ....

ماه من ! غصه اگر هست ، بگو تا باشد ! 

معنی خوشبختی ، بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور،

چه بخواهی و چه نه ! میوه ی یک باغند،

همه را با هم  با عشق بچین ...  

ولی از یاد مبر ؛

پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !

و در آن باز کسی می خواند ؛

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟! چرا ؟!

 

شنبه 12 بهمن1387
من یک جهان سومی هستم ...  

 

من یک جهان سومی هستم

 

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی، داستان کیفیت زندگی و رشد آدمها در جاهایی که جهان سوم نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست. از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره ی بعد دردش را میفهمی!


شادی ها و دغدغه های کودکی ما :

در همان گوشه دنیا که جهان سوم نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک، شادی کودکیمان این است که کلکسیون پوست آدامس جمع کنیم، یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم، توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم، اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود، اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند و تو را از آینده ناكامت كند!


از دیفتری میترسیدیم، از وبا، از جنون گاوی، مدرسه، دغدغه ما بود، خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود، تکلیفهای حجیم عید، یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد!


شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما :

دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه شده، در این دوره شادی هایمان جنس ممنوعی دارند، اینکه موقتی عاشق شوی، دوست داشتن را امتحان کنی، اینکه لبت را با لبی آشنا کنی، اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم، در خیالمان عاشق میشویم، همخوابه میشویم، میبوسیم، کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره، این میشد که یاد بگیریم جهان سومی شادی کنیم، به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم، با نگاهی مسموم تشویش را در او زنده می کردیم، برای آنكه با او قدم نزنیم بدنبالش راه می افتادیم، یا به جای اینکه نگوییم دوستت دارم می گفتیم امروز خانه خالی دارم!


در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند، اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی، بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات چهار گزینه ای، آینده ی تو، شغل تو، همسر تو و لقب تو را تعیین کند، تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری و بس!


شادی ها و دغدغه های جوانی ما :

شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر، شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند، مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری، اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود، رسیدن به آنها برای تو هدف میشود، هدفی که حتما باید جهان سومی باشی که آنرا داشته باشی، و هیج جای دیگر برای کسی هدف نیستند.


معبارهای آدم خوب بودن جهان سومی هم دغدغه تو میشود، اینکه سر پا مثانه را خالی کنی یا نشسته، اینکه موهای کجای بدنت را میتراشی و کجا را نمیتراشی، و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند.


بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود، با پول شهوتت را میخری، با گردی سفید مست میشوی ولی نه با شراب، با دود دغدغه هایت را کمرنگ تر میکنی و هستی ات را غبار آلود می سازی.


اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود، اینکه در سال چند بار لبخند میزنی، در روز چند بار گریه میکنی، راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند، و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست.


در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد، در این دنیا سلام به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست، لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست!


در این جهان سوم، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند، اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند، و اینکه همیشه جهان اول، طاعون جهان سوم نیست.

 

یکشنبه 6 بهمن1387
دوست هميشگي من ! ...  

 

دوست هميشگي من !


 جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!


دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس !