تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
یکشنبه 15 شهریور1388
نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی ...  

 

نامه ای عاشقانه از دکتر علی شریعتی

                     

 

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.

 


بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

 

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

:: دکتر علی شریعتی ::

 

جمعه 22 خرداد1388
اشعار دکتر شریعتی ...  

 

اشعار زیبا و بیاد ماندنی دکتر علی شریعتی )

 

نيايش

 خدايا ،

آتش مقدس " شك " را

آن چنان در من بيفروز

تا همه ي " يقين" هايي را كه در من نقش كرده اند ، بسوزد .

و آن گاه از پس توده ي اين خاكستر،

لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني ،

شسته از هر غبار ، طلوع كند .

  خدايا ،

به هر كه دوست مي داري بياموز

كه عشق از زندگي كردن بهتر است ،

و به هر كه دوست تر مي داري ، بچشان

كه دوست داشتن از عشق برتر!

 خدايا ،

به من زيستني عطا كن ،

كه در لحظه ي مرگ ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردني عطا كن ،

كه بر بيهودگي اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب كنم ،

اما آن چنان كه تو دوست داري .

" چگونه زيستن "  را تو به من بياموز،

" چگونه مردن " را خود خواهم آموخت !

 

سوتك

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

                   و او

یکریز و پی در پی ،

دم خوشش رابر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

                سکوت

              مرگبارم را .

 

 امانت آدم                          

خدا ، انسان و عشق ؛

اين است "امانتي " كه بر دوش آدم ، سنگيني مي كند

واين است آن " پيماني "

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم ،

و " خلافت " او را در  كوير زمين تعهد كرديم .

ما براي همين " هبوط " كرديم ،

و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم .

 

 سخت

آري تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و تپيدن ،

و اي پر از زندگي ،

اي سرشار از بودن !

تو نمي داني كه براي اين دوست تو

ـ كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هواست ، نيست ،

و بر روي سينه ي پوك و خالي اش ،

سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... ـ

درد كشيدن چه سخت است !

 

پس كي ؟

" ما پرنده ي موهومي هستيم

كه در عدم پرواز مي كنيم " .

پس ما چه هستيم ؟

هيچ ! هيچ !

تنها و تنها پرواز !

فرار بدان جا ، فرار !

احساس مي كنم كه پرندگان مستند .

ديروز اينجا بودم ، امروز اين جايم .

پس كي به دنبال او خواهي رفت ؟

 

اين جا نبودن !

باور نمي كنم .

هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال ،

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .

يك كاري خواهد شد . زيستن مشكل شده است .

و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و

دير مي گذرند كه احساس مي كنم  ، خفه مي شوم .

هيچ نمي دانم چرا ؟

اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است .

و اوست كه چنان مرا بي طاقت كرده است .

احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خودم بگنجم ، در خودم بيارامم .

از " بودن " خويش بزرگ تر شده ام  و اين جامعه بر من تنگي مي كند .

اين كفش تنگ و بي تابي فرار !

عشق آن همسفر بزرگ ! ...

اوه ، چه مي كشم !

چه خيال انگيز و جان بخش است " اين جا نبودن " !

 

هبوط

مرا كسي نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان كه " كسي مي خواست " ،

كه من كسي نداشتم .

كسم خدا بود ، كس بي كسان .

او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست .

نه از من پرسيد و نه از آن " من ديگر " م .

من يك گل بي صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دميد .

و بر روي خاك و در زير آفتاب ،

تنها رهايم كرد .

 " مرا به خودم واگذاشت " .

 

دوست داشتن

در هم نگريستند اما سرشار از مهرباني .

چشم ها شان هر كدام پياله ي پر از شراب سرخ

كه در كام تشنه ي چشمان هم مي ريختند

و كم كم بر هر دو لب

لبخندي آهسته باز مي شد ،

لبريز از محبت ،

سيراب از دوست داشتن ،

نه عشق ،

دوست داشتن !

لحظاتي اين چنين ،

خوب و شيرين و نرم و خاموش گذشت .

 

 

عکسهای دکتر شریعتی که کمتر جایی می تونید ببینید:

با همسرش پوران شريعت رضوي در حياط دانشكده ادبيات مشهد 1337

 

 

در مراسم عروسي مشهد 1337

 

علي شريعتي، همسرش و احسان در پاريس- 1340

 

چهارشنبه 13 خرداد1388
دوست داشتن از عشق برتر است ... (دکتر شریعتی ) ...  

 

دوست داشتن از عشق برتر است ...

 

دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يك كوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

عشق در قالب دلها ، در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي ، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ، برخلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ي خويش دارد ، مي توان گفت كه به شماره ي هر روحي ، دوست داشتني هست .

‍ عشق با شناسنامه  بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست ...

عشق ، در هر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا اشكار، رابطه دارد . چنان كه شوپنهاور مي گويد : " شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد ، آنگاه تاثير مستقيم آن را بر روي احساس تان مطالعه كنيد " !

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب  زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد ، و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و "ديدار و پرهيز" ، زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا  است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك " خود جوش ذاتي " است ، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه ي  ناهمانند ،عشق جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ، چهره ي يكديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مي نگرند ، احساس می كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و ناآشنايي  پس از عشق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد، و در حقيقت ، در آغاز، دو روح كه همواره خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند، و پس از" آشنا شدن" است كه خودماني ميشوند – دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد – و سپس طعم خويشاوندي  و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار وآهنگ كلام يكديگر احساس مي شود  و از اين منزل است كه ناگهان، خود به خود، همسفر به چشم مي بيند كه به پهندشت بي كرانه ي مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افق هاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف – همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه ي دردآلود نيايشش مناره ي تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد- هر لحظه پيام هاي الهام هاي تازه ي  آسمان هاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستان هاي ديگر را به همراه دارد وخود را، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه، بر سر و روي اين دو مي زند .

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني " فهميدن"  و" انديشيدن " نيست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود  و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قله ي بلند اشراق مي برد .

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در  " دوست"  مي بيند و مي يابد .

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان .

عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير . از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر، عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نيرويي است در عاشق، كه او را به معشوق مي كشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد . عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جانوري آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آن را در ديگري كه مي بيند ، از او بيزار مي شود و كينه برمي گيرد ، اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدايي و فطرت اهورايي آدمي است ، و چون خود به خود قداست ماورايي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .

در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه "هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند "؛ كه حسد شاخصه ي عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد و اگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ، يك ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست ...

 

ادامه ی متن را در ادامه مطلب بخونید ...

 


... ادامه مطلب
شنبه 2 خرداد1388
خدایا کفر نمی‌گویم ...  

 

شعری زیبا و قابل تامل از دكتر علی شریعتی

 

خدایا کفر نمی‌گویم

 

dr.shariati

 

پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
می‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

دوشنبه 12 آذر1386
انواع انسانها از نگاه دکتر شریعتی ...  
آنانی که وقتی هستند ‌‌ـ هستند وقتی که نیستند هم نیستند ! عمده آدمها ...
حضورشان مبتنی به فیزیک است ! تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند .بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .

آنانی که وقتی هستند ـ نیستند ! وقتی که نیستند هم نیستند !!
مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیتند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند مرده و زنده شان یکی است .

آنانی که وقتی هستند ـ هستند وقتی که نیستند هم هستند !!
ادمهای معتبر و باشخصیت .کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم .

آنانی که وقتی هستند ـ نیستند و وقتی که نیستند ـ هستند !!
شگفت انگیزترین آدمها از این گروهند ! در زمان بودشان چنان قدرتمند و باشکوهند که ما نمی توانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم وآهسته آهسته درک می کنیم .باز می شناسیم . می فهمیم !که آنان چه بودند . چه می گفتند ... و چه می خواستند ...

ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم قفل بر زبانمان می زنند ! اختیار از ما سلب می شود .سکوت می کنیم و غرق در حضور آنان مست می شویم و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد !!

پانوشت : ما جزو کدام دسته ایم!!!
 
چهارشنبه 17 مرداد1386
دوست داشتن ازعشق برتر است ( دکتر شریعتی ) ...  

وقتي راه       

                   دوست داشتن ازعشق برتر است

 

دوست داشتن ازعشق برتر است . عشق يك كوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه واز روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه اب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

 

عشق در قالب دلها ، در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي ، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ، برخلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ي خويش دارد ، مي توان گفت كه به شماره ي هر روحي ، دوست داشتني هست .

‍ عشق با شناسنامه  بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن وزمان و مزاج زندگي مي كند وبرآشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست ...

عشق ، درهر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا اشكار، رابطه دارد . چنان كه شوپنهاور مي گويد : " شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر روي احساس تان مطالعه كنيد " !

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب  زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي

محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و، تنها با بيم واميد و تزلزل و اضطراب و" ديدار و پرهيز" ، زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا  است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك " خود جوش ذاتي " است ، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه ي  نا همانند ،عشق جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ،پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ،    چهره ي يكديگر را

 مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مي نگرند ، احساس مس كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و ناآشنايي  پس از عشق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .

 

.... آتش عشق درخدا !!!  چه كسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ،آتشي كه همه ي هستي تجلي آن است ،آَتش گرم نيست ، داغ نيست .  چرا ؟ نيازمندي درآن نيست ، تلاطم در آن نيست ، نااستواري ، شك ، تزلزل ، ترديد ، نوسان ، وسواس ، اضطراب ... نگراني ، درآن نيست . اما آتش است ، آتشين تر از هر آتشي . آتشين تراز همه ي آتش ها ، آتشي كه پرتو يك زبانه اش آفرينش است ، سايه اش آسمان است ، جلوه اش كائنات است ، گرده ي خاكستر نازك و اندكش كهكشان ها است .... چه مي گويم ؟!!!

اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اين جوري نيست ... پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ من هم مثل همه ي عارفها و شاعرها حرف مي زدم !  آتش عشق !؟ آن هم در خدا !؟ نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ،حرارت ندارد ؛چرا ؟ كه نياز مندي ندارد ، كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه به دست آوردن ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد ، كه ضرورت و مصلحت و فايده و« چرا» و « براي » و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم ... ندارد . آتش  است و ، نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است ...

 

بگذريم .

چه مي گفتم ؟ ها !  عشق !!! 

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست ؛ نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .

آري ، تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و اي پر از زندگي ، اي سرشار از بودن ! تو نمي داني ، كه براي اين دوست تو – كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هوا است نيست و بر روي سينه ي پوك و خالِيش سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... – درد كشيدن چه سخت است !

مرا در اينجا ، در اين تنهايي جاويد و ساكتم ، آرام بگذار! تو چندين سال ديگر بي من ، بايد دست درآغوش لحظات سرشار از بودن و زندگي كردن ؛ باشي و زندگي كني ، باشي و زندگي كني .... باشي و زندگي كني ...

آري باشي و زندگي كني  ... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلند ترين قله ي عشق  هاي بلند ، پايين نخواهم آورد .

 

برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطالب کلیک کنید .مرسی

loneshade.blogfa


... ادامه مطلب