تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
جمعه 23 مرداد1388
چگونه آرامش را به زندگی پر اضطراب امروزی بازگردانیم ؟ ...  
 

جامعه ی ما آكنده از بار اطلاعاتی سنگین است و ابزاری چون تلویزیون، رادیو، اینترنت، تبلیغات، پست الكترونیك و تلفن همراه همگی بر این سنگینی می‌افزایند. از سوی دیگر شكل زندگی در عصر حاضر بویژه در جوامع شهری ناگزیر توام با سر و صداها، ترافیك، ‌شلوغی‌ها و انبوهی از كارهای الزام‌آور روزمره است كه قطعا تمام این فاكتورها افزایش استرس و سلب آرامش انسانها را موجب می شود.

محققان و روانشناسان در سالهای اخیر تلاش كرده‌اند به شیوه‌های مختلف كه متداول‌ ترین آنها انتشار اخبار، مقالات و توصیه‌های بهداشتی است به مردم در حفظ آرامش در میان این همهمه و آشفتگی یاری برسانند. به اعتقاد آنها دسترسی و مطالعه این منابع هرازگاهی می‌تواند ما را به یاد نیاز اصلی مان به آرامش بیاندازد و حتی دقایقی از این زندگی پرمشغله جدا سازد. در این رابطه "استیو موریل" كارشناس و نویسنده مقاله ای در روزنامه "دیلی مدیتیشن و دیلی لایف" روش‌هایی را برای كسب آرامش در زندگی عنوان كرده كه به شرح زیر آنها را ذكر می كنیم :

- حداقل روزی 15 دقیقه را در سكوت بگذرانید و به نیازهای واقعی خود و چیزهایی كه دارید فكر كنید. سكوت عصاره آرامش است. البته با اجبار نمی‌توان سكوت كرد. بلكه باید زمانی كه فرا رسید آن را بپذیرید. روزی یك ساعت در اتاقی تنها بمانید و حتی اگر لازم شد در را روی خود ببندید.

- هیچگاه جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه كنید این كار باعث تخلیه تنش‌هایتان شده و به شما آرامش می‌دهد.

- وقتی احساس می‌كنید كه سرتان پر از فكرهای جورواجور منفی است با قدم زدن آنها را پاك كنید.

- افراد آرام به خود می‌گویند كه برای تغییر گذشته كاری نمی‌توان كرد، آنگاه از تفكر به آینده و ادامه زندگی لذت می‌برند.

- آرامش را از كودكان بیاموزید. آنها در همان لحظه‌ای هستند كه زندگی می‌كنند و لذت می‌برند.

- اگر نمی‌توانید دیگران را ببخشید بدانید كه افكار خشمگین همواره شما را با این افراد مرتبط خواهد كرد. اما شاد كردن دیگران باعث آرامش می‌شود.

- هر چه اكسیژن بیشتری به شما برسد آرام‌تر خواهید شد. بنابراین خوب است كه در محل كار یا خانه خود گیاهانی را نگهداری كنید.

- سعی كنید از چیزی كه هستید راضی باشید در این صورت احساس آرامش بیشتری می‌كنید.

- با حركات آرام و صحبت كردن شمرده احساس آرامش را به جمع منتقل كنید.

- با شوخ طبعی به آرامش خود كمك كنید.

- مهم نیست كه با شما مودبانه برخورد شود یا نه بلكه برخورد محترمانه شما باعث ایجاد آرامش و احساس خوبی در شما خواهد شد.

- سرعت حركت شما با احساستان رابطه مستقیمی دارد. آرام راه بروید و حركات بدن خود را آرام كنید. طولی نمی‌كشد كه آرام خواهید شد.

- گاهی می‌توانید برای رسیدن به آرامش دراز بكشید، عضلات خود را شل كنید و به هیچ چیز فكر نكنید.

- لحظه های زیبای زندگیتان را بنویسید و از آنها عكس و فیلم بگیرید. سپس بیشتر وقت آنها را به یاد آورید و درباره ‌شان فكر كنید و لذت ببرید.

- آهسته غذا خوردن و جویدن باعث تجدید توان فكری و احساس آرامش خواهد شد.

- هرچند وقت یكبار ساعت خود را باز كنید تا خود را از فشار زمان نجات دهید. همچنین درآوردن كفش‌ها به كاهش فشار عصبی كمك می‌كند.

- برای تاثیر بیشتر و رسیدن به آرامش در خود متمركز شوید و آرام نفس بكشید.

- تمرین كنید كه آرامتر از حد معمول صحبت كنید. اینكار به خودی خود ضربان قلب و تنفس را آرام می‌كند.

- احساسات و مشكلات خود را به دیگران بگویید و آرامش بیشتری احساس كنید.

- یكی از مهم ترین مهارت‌ها در آرام بودن، فكر نكردن به مسایل كوچك است. دومین مهارت، كوچك شمردن تمام مسایل است.

- شاد كردن دیگران، ‌موجب آرامش می‌شود. نمی‌دانید چه لذتی دارد پول رستوران امشب را با توافق سایرین به یك كارتن خواب هدیه بدهید. قدردانی كنید. دیگران را برای لطف كردن به خود تحت فشار قرار ندهید، لطف كه وظیفه نیست.

- اگر می‌دانستید كه: "سیگار كشیدن + ورزش نكردن‌ = استرس، اضطراب و حذف آرامش"، هرگز سیگار نمی‌كشیدید و ورزش كردن را به تعویق نمی‌انداختید.

- راحتی یكی از عناصر مهم آرامش است. دمای مناسب، صندلی، لباس و كفش راحت این امكان را برای شما فراهم می‌كند. پوشیدن لباس های گشاد و راحت باعث ایجاد راحتی و احساس آرامش می‌شود.

- اگر به عقاید مذهبی و معنوی پایبند باشید، به یكی از با افتخارترین روش‌های رسیدن به آرامش خاطر رسیده‌اید. اگر از خدا دور افتاده‌اید، اكنون وقت آشتی است. داشتن یك تكیه گاه معنوی در حد تعادل موجب آرامش می‌شود.

 

سه شنبه 27 اسفند1387
سخت است ...  

 

سخت است درد خود را از دیگران پرسیدن

از عاشقی نگفتن ، از عشق دل بریدن

سخت است از پرستو ، پرواز را گرفتن

یک تکه از جهان را بر دوش خود کشیدن

سخت است از رهایی ، با دست بسته گفتن  

دنیای کودکی را ، از کودکان خریدن

سخت است با ستاره ، از نور ماه گفتن

از پود دل گسستن ، در تار غم تنیدن

سخت است با شقایق ، از کوچ ژاله گفتن

با لاله ها نشستن ،  با قاصدک پریدن

سخت است مهربانی ، از آشنا ندیدن

یک بار دل سپردن ، صد بار دل بریدن ...

 

یکشنبه 6 بهمن1387
دوست هميشگي من ! ...  

 

دوست هميشگي من !


 جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!


دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس !

 

دوشنبه 23 دی1387
زود قضـــاوت نكنيــم ! ...  
 

 

زود قضـــاوت نكنيــم !

 

 

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

 

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

 

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

 

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

 

هميشه به ياد داشته باشيم كه چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :


1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............. پس از گفتن!
3. موقعيت ... پس از پايان يافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن!

 

یکشنبه 8 دی1387
حقايقي جالب از زندگي ...  



The Attractive Facts of Life

حقايقي جالب از زندگي




At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود
حتی کسانی که ممکن است تو را نشناسند


Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world

وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت


If you have great friends, take the time to let them know that they are great
وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند.

 

شنبه 23 آذر1387
یک نامه ی جالب ...  

 

یک نامه ی جالب، حتما بخونید ...

 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

 

با عشق،پسرت  John

 

 

 

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوست دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

 

پنجشنبه 9 آبان1387
بحث ...  

 

 بحث های سیاسی برای من همیشه فقط یک نتیجه داشتند.اگر طرف منطقی بوده نتیجه ای که آخر سر گرفتم دعوا است و اگر طرف غیر منطقی باشه باز هم نتیجه ای که میگیرم دعوا است. همیشه طرف یه جورایی میخواد عقیده و نظر خودش رو به من تحمیل کنه. حتی بدون در نظر گرفتن این احتمال که ممکنه نظرش غلط باشه. بعضی از آدمها فکر مکینن تو احمقی و فقط خودشون درست فکر می کنن.

فقط خودشون میتونن بفهمن و بقیه ی آدما یه مشت چهارپای بی شعورن.شاید مثل دوستای من هم این باشه.که فکر مکینن من عقل و شعور ندارم . و هر وقت حرفی میزنم به من میپرن و با دعوا یا نظریات فیلسوفانشون میخوان منو از اشتباهاتم بیرون بیارن.

نمیدونم چی بگم.فقط گوش میکنم چون اونها حاضر نیستن نظر کس دیگه ای رو قبول کنن.شاید به خاطر جوون بودنشونه.شاید هم به خاطر نادونی یا هر دو.ولی همه ی جوونها که نادون نیستن.

حتی حاضر نیستن نظرمو بشنون چون دوست دارن نظر خودشون رو بی هیچ شرط و شروطی بپذیرم. عجیبه... خب بیایید به این فکر کنیم که شاید در حد 10 درصد من هم نظر درستی داشته باشم.

راستی معیارهای شما برای سنجیدن نظر دیگران چیه؟

آیا شما هم از اون دسته آدمایی هستید که تا  حرف حرف خودشونه و نظر هیچکس دیگه ای رو قبول ندارن؟ یا تا کسی حرفی زد هزار دلیل و مدرک میارید که نظرشون غلطه؟ و فقط نظر شماست که درسته؟

و حتی اجازه نمیدید طرف حرفشو بزنه و پشت سر هم اونقدر تکرار و تکرار و تکرار میاد که طرف از نظری که داده پشیمون شه؟

هیچ میدونید با این کارا نه تنها طرف رو متقاعد نکردید بلکه به شعورش توهین کردید.اون رو احمق و نادون فرض کردید و طرف شما بدون اینکه حتی یکی از نظراتتون رو قبول کنه به مسخره بودن نظرتون و اینکه چقدر ادم سر تق و نادانی هستید فکر می کنه.چه برسه به اینکه نظرتون رو قبول داشته باشه!

پس لطفا ...لطفا...وقتی نظر دیگران رو میشنوین بهش احترام بذارید حتی اگر در نظر شما غلط باشه.بذارید طرف تمام حرفشو بزنه و پا برهنه وسط حرفاش ندوید و بعد خیلی منطقی حرفاتون رو بزنید و اجازه بدید طرف هم حرفاش رو بزنه.نه اینکه مدام صحبتش رو قطع کنید . و سعی کنید-میدونم خیلی سخته-نظر دیگران رو اگر درست بود قبول کنید و خودخواهی رو کنار بگذارید..

امیدوارم این تغییر برای ادمهایی دور و برم هم اتفاق بیفته.

 

چهارشنبه 17 مهر1387
حاشیه ...  
 

ما حاشیه نشین هستیم

مادرم می گوید  پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد ، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد.

من در حاشیه به دنیا آمده ام.

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است.همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه گریه کمی هم می خندد.

مادرم می گوید سرنوشت ما را در حاشیه صفحه تقدیر نوشته اند.

و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سو سو می زند به من نشان می دهد.

ولی من می گویم این ستاره من نیست.

من در حاشیه به دنیا آمدم.

در حاشیه بازی می کنم.

همراه با سگها و گربه ها و مگسها در حاشیه زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند جا نداریم.

مادرم گریه کرد، مدیر مدرسه گفت آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببنیم.

من در حاشیه روز به مدرسه شبانه می رفتم.

در حاشیه کلاس می نشینم.

در حاشیه مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را تماشا می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیه خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه پیاده رو می خوابم.

من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم

و در حاشیه کار زندگی هم می کنم.

من در حاشیه شهر زندگی می کنم.

من در حاشیه زمین زندگی می کنم.

من در مدرسه آموخته ام زمین مثل توپ  گرد است و می چرخد.

اگر من در حاشیه زمین زندگی می کنم چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است،آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه نشین هستم.

از معلم پرسیدم حاشیه یعنی چه؟

گفت حاشیه یعنی قسمت کناره هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلا بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند، یا مثل شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند.

من گفتم مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریخته اند؟

معلم چیزی نگفت.....

من حاشیه نشین هستم.

به مسجد می روم، در حاشیه مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها، در حاشیه جلسه قرآن می نشینم، من قرآن خواندن را یاد گرفته ام، قرآن کتاب خوبی است.

قرآن حاشیه ندارد.

هیچ کلمه ای را در حاشیه قرآن ننوشته اند.

من قرآن را دوست دارم.

همه چیز باید مثل قرآن باشد.......

  البته یادمون نره که قرآن های امروزی هم حاشیه دارند مثل همه چیزهایی که .....

 

چهارشنبه 27 شهریور1387
غربت امروزی ...  
            

                                     غربت امروزی

 

به اطراف می اندیشم، به سادگی ولی سنگینی در میابم که چه اندازه گذشت و گذشتن سخت است .

چه خوب بود اگر همه به این نتیجه رسیده بودیم که یا بگذر یا همان لحظه جواب بده هر چند خشونت بار........

و گهگاه به خود می گویم که چه سخت است غریبانه شکستن در میان لحظه های دروغین..... .

کاش کلام می توانست دایره افکار مرا کالبد شکافی کند .

چه ساده غریب شده ایم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسیده اند،

مراقب باش

دلها را یکی یکی شکستن کار ساده ایست

 اما.......

 

سلام به همه دوستای گلم ماه رمضان رو به تمام گلهای باغ عاشقی خدا تبریک می گم .

خواستم بگم عزیزای من از همتون خواهش دارم قدر تمام لحظه های ناب زندگیتون رو بدونین چون چه بخوایید چه نخوایید رودخونه زندگی جاریه، داره میره ، میشوره و میره پس بذارین غمهاتون رو بشوره و بره ، کینه ها رو بشوره و بره و دلتنگی هارو.

آره گفتم دلتنگی، واژه ای که تموم غصه های دنیا رو تو خودش خلاصه میکنه.

اره مدتهاست که دلم تنگه واسه صدای یه آشنا، واسه یه نگاه ، واسه گرمی یه دست مهربون .

اومدم کنار امیر همه درد دلامو اینجا براش نوشتم و منتظر شدم تا بیاد ، بیاد و ببنینه نبودنش چطور آتیش میزنه همه هستی کس دیگرو که دیگه نگه هر کسی مسئول زندگی خودشه، میرم تا......

بیا د ببینه که با وجود این همه فاصله هنوز هم دارم فریاد می زنم که...

صدا کن مرا صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه است که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

در ابعاد این عصر خاموش بیا تا برایت بگویم

چقدر تنهایی من بزرگ است....

 

بچه ها لحظه های افطار حتما دعام کنید در ضمن شبای قدر هم داره میرسه یادتون باشه واسه برآورده شدن حاجاتتون ، حاجات دیگرون رو به یاد بیارید.

براتون روزهای پر از شادی و شبای نیلوفری آرزو میکنم.

موفق باشید التماس دعا

                                                                                 آوای کو

دوشنبه 18 شهریور1387
گنجشک و خدا ...  

 

bird

 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: او می آید و با من راز و نياز خواهد كرد، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را میشنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا، نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک غمگين و افسرده بود ولي باز هم هیچ نگفت ! اما خدا لب به سخن گشود :"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست" ؟ گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیهایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان سهمگين و بی موقع چه بود؟ و سنگینی بغض راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر افكندند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود، خواب بودی، باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک، خیره در خدایی خدا، مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ؛ ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت، گويي حسي عجيب وجودش را دگرگون مي كرد. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...