تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
چهارشنبه 17 مرداد1386
دوست داشتن ازعشق برتر است ( دکتر شریعتی ) ...  
دوست داشتن ازعشق برتر است

 

دوست داشتن ازعشق برتر است . عشق يك كوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه واز روي بصيرت روشن و زلال. عشق بيشتر از غريزه اب مي خورد و هر چه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

 

عشق در قالب دلها ، در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي ، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد و چون روح ها ، برخلاف غريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژه ي خويش دارد ، مي توان گفت كه به شماره ي هر روحي ، دوست داشتني هست .

‍ عشق با شناسنامه  بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثر مي گذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن وزمان و مزاج زندگي مي كند وبرآشيانه ي بلندش روز و روزگار را دستي نيست ...

عشق ، درهر رنگي و سطحي ، با زيبايي محسوس ، در نهان يا اشكار، رابطه دارد . چنان كه شوپنهاور مي گويد : " شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزاييد ،آنگاه تاثير مستقيم آن را بر روي احساس تان مطالعه كنيد " !

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب  زيبايي هاي روح كه زيبايي هاي

محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد . و، تنها با بيم واميد و تزلزل و اضطراب و" ديدار و پرهيز" ، زنده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا  است . دنيايش دنياي ديگري است .

عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نمي انديشد كه كيست ؟ يك " خود جوش ذاتي " است ، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يك جانبه مي ماند و گاه ، ميان دو بيگانه ي  نا همانند ،عشق جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند ،پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايي آن ،    چهره ي يكديگر را

 مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ي هم مي نگرند ، احساس مس كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و ناآشنايي  پس از عشق – كه درد كوچكي نيست – فراوان است .

اما دوست داشتن در روشنايي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند  و از اين رو است كه همواره پس از آشنايي پديد مي آيد،و در حقيقت ،در آغاز، دو روح كه همواره خطوط آشنايي را در سيما و نگاه يكديگر مي خوانند، و پس از" آشنا شدن" است كه خودماني ميشوند – دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد – و سپس طعم خويشاوندي  و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن ورفتار وآهنگ كلام يكديگر احساس مي شود  و از اين منزل است كه ناگهان، خود به خود، همسفر به چشم مي بيند كه به پهندشت بي كرانه ي مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افق هاي روشن و پاك و صميمي ايمان در برابرشان باز مي شود و نسيمي نرم و لطيف – همچون روح يك معبد متروك كه در محراب پنهاني آن، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده وزمزمه ي درد آلود نيايشش مناره ي تنها و غريب آن را به لرزه مي آورد- هر لحظه پيام هاي الهام هاي تازه ي  آسمان هاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز و جانبخش بوستان هاي ديگر را به همراه دارد وخود را، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين وشوخ ، هر لحظه، بر سر و روي اين دو مي زند .

عشق ، جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني " فهميدن"  و" انديشيدن " نيست. اما دوست داشتن، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر مي رود  وفهميدن وانديشيدن را نيز از زمين مي كند و با خود به قاه ي بلند اشراق مي برد .

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در  " دوست"  مي بيند و مي يابد .

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق .

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد .

عشق خشن است و شديد و در عين حال نا پايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان .

عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير . از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم ، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر، عشق هر چه دير تر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر .

عشق نيرويي است در عاشق، كه اورا به معشوق مي كشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه اي در دوست ، كه دوست را به دوست مي برد . عشق ، تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه يا جانوري آدمي است، وچون خود به بدي خود آگاه است ،آن را در ديگري كه مي بيند ،از او بيزار مي شود و كينه برمي گيرد ، اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همه ي دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند . كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدايي و فطرت اهورايي آدمي است و، چون خود به خود قداست ماورايي خود بينا است ، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد .

در عشق رقيب منفور است و ودر دوست داشتن است كه "هوادارا ن كويش را چو جان خويشتن دارند "؛كه حسد شاخصه ي عشق است چه ،عشق معشوق را طعمه ي خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگري از چنگش نربايد واگر ربود ، با هر دو دشمني مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است ،يك ابديت بي مرز است، از جنس اين عالم نيست .

  عشق ريسمان طبيعت است و سركشان را به بند خويش در مي آوردتا آنچه را آنان، خود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند وآنچه را مرگ ستانده است، به حيله ي عشق ،بر جاي نهد، كه عشق تاوان ده مرگ است . و دوست داشتن عشقي است كه انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود مي آفريند ، خود بدان مي رسد ، خود آن را انتخاب مي كند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح. عشق يك اغفال بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – كه طبيعت سخت آن را دوست دارد – سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده ي وحشت و غربت است وخودآگاهي ترس آورآدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك گرسنه است  و دوست داشتن " هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن " است .

 

 

.... آتش عشق درخدا !!!  چه كسي به اين پي برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ،آتشي كه همه ي هستي تجلي آن است ،آَتش گرم نيست ، داغ نيست .  چرا ؟ نيازمندي درآن نيست ، تلاطم در آن نيست ، نااستواري ، شك ، تزلزل ، ترديد ، نوسان ، وسواس ، اضطراب ... نگراني ، درآن نيست . اما آتش است ، آتشين تر از هر آتشي . آتشين تراز همه ي آتش ها ، آتشي كه پرتو يك زبانه اش آفرينش است ، سايه اش آسمان است ، جلوه اش كائنات است ، گرده ي خاكستر نازك و اندكش كهكشان ها است .... چه مي گويم ؟!!!

اين است آتش عشق در خدا ! يعني چه ؟ آتش عشق كه اين جوري نيست ... پس اين آتش دوست داشتن است . آري ، آتش دوست داشتن است ، عجب !؟ من هم مثل همه ي عارفها و شاعرها حرف مي زدم !  آتش عشق !؟ آن هم در خدا !؟ نه ، آتش دوست داشتن است كه داغ نيست ،حرارت ندارد ؛چرا ؟ كه نياز مندي ندارد ، كه غرض ندارد ، كه رسيدن ندارد ، كه يافتن ندارد ، كه گم كردن ندارد ، كه به دست آوردن ندارد ، كه به كار آمدن و به درد خوردن ندارد ، كه التهاب و اضطراب ندارد ، كه تلاطم ندارد ، كه شك و ترديد ندارد ، كه دور و نزديك ندارد ، كه بيم واميد ندارد ، كه مرگ و حيات ندارد ، كه شدت و ضعف ندارد ، كه قفس ندارد ، كه انتظار ندارد ، كه اتهام ندارد ، كه تعبيرو تاويل ندارد ، كه ترس و لرز ندارد  ، كه تب و تاب ندارد ، كه قيد و بند ندارد ، كه شرط ندارد ، كه بازگشت ندارد ، كه توقف ندارد ، كه رفتن ندارد ، كه رياضت ندارد ، كه حماقت ندارد ، كه نفهميدن ندارد ، كه ضرورت و مصلحت و فايده و« چرا» و « براي » و اقتضا و اختلاف و تناسب و تضاد و كفر و شرك و سستي ايمان و هوي و هوس و لذت و الم ... ندارد . آتش  است و ، نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است ...

 

و در اين جا كه منم ، « ماندگاران » آزادند  و « فراريان » در بند !

« خشمناكان بي خروش و بي فغان                 درد مندان بي فغان و بي خروش ...

   باز ما  مانديم   و  شهر  بي تپش                 وانچه كفتار است و گرگ و روبه است

   گاه  مي گويم   فغاني  بر   كشم                  باز مي بينم  صدايم  كوته  است .... ! 

.......................................... »

 

بگذريم .

چه مي گفتم ؟ ها !  

عشق گاه جابجا مي شود و گاه سرد مي شود و گاه مي سوزاند . اما دوست داشتن از جاي خويش ، از كنار دوست خويش ، بر نمي خيزد ، سرد نمي شود كه داغ نيست ؛ نمي سوزاند كه سوزاننده نيست .

عشق رو به جانب خود دارد . خودخواه است و" خودپا " و حسود ، و و معشوق را براي خويش مي پرستد و مي ستايد اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مي خواهد و اورا براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست .

عشق ، اگر پاي عاشق درميان نباشد ، نيست. اما در دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومي وجود ندارد . عشق به سرعت به كينه و انتقام بدل مي شود و آن هنگامي است كه عاشق خود را در ميانه نمي بيند ، اما از دوست داشتن به آن سو راهي نيست . و هر گاه آن كه " دوست داشتن " را خوب مي داند و خوب احساس مي كند ، خود را در ميانه نمي بيند ، به سرعت و به سادگي ،به فداكاري و ايثاري شگفت و بي شائبه وبزرگ و پرشكوه و ابراهيم وار بدل مي شود و در اين هنگام است كه خود را كه ديگر نيست و ديگر نمي تواند باشد ، در آينه اي كه دوست دارد لكه اي مي نامد و دستور مي دهد – و واقعي و صميمي و از روي ايمان قطعي ، نه ادا و اطوار؛ و اين هم ، هم از هنگام گفتنش ، و هم از سوز سخنش پيداست – كه : " آن لكه را از روي آينه پاك كن! تا آينه كه ديگر چهرهي مرا در خود نخواهد ديد ، به عبث لكه اي بر سيمايش نماند و آينه ي صاف و زلال خاطر تو لكه دار نباشد ". اما عشق مي گويد : " آه ! آيا اين لكه را پس از من پاك خواهي كرد؟ آيا لكه ي ديگري برآينه خواهد نشست ؟ آيا ، از اين پس ، چهره ي آينه بي لك خواهد گشت ؟ نه ، نه ، نه ! پس از من ، سراسر آينه را سياه كن . اين لك را بر تمام صفحه ي آينه بگستران ! جيوه هاي آينه را هم بتراش تا تصويري برآن نايستد . آينه را خاك آلود كن و خاك عزا بر سرش بپاش تا نور خورشيد هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند . آه ، چه مي گويم ؟ آينه را بشكن ! بشكن ! ريز بكن !

 

 آري ، تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و اي پر از زندگي ، اي سرشار از بودن ! تو نمي داني ، كه براي اين دوست تو – كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هوا است نيست و بر روي سينه ي پوك و خالِيش سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... – درد كشيدن چه سخت است !

براي كسي كه ناله نيز نمي تواند ، كه حلقوم فرياد ندارد ، قلب عصيان ندارد – چه مي گويم؟ -  حتي نمي تواند بلرزد ، اخم كند ، نمي تواند در اين خلوت مرگبار تنهايي ، بر پيشانيش مشت بزند ،نمي تواند  تحمل كند ، نمي تواند ... بگريد ... نمي داني براي يك اسكلت درد كشيدن  چگونه سخت است ! تا كجا سخت است !

نمي داني گريستن ، براي كسي كه حدقه ي چشمش جز دو حفره ي عميق و بزرگ و پر خاك نيست ، چه رنج آور است! چه مي گويم ؟  رنج ؟  درد ؟ سخت ؟  اين كلمات از آن زنده ها است ، ازآن دنياي  پراز توانستن ، پراز بودن و پر اززندگي كردن است . اينجا هيچ كلمه اي ، هيچ زباني كاري از دستش ساخته نيست . چه بگويم ؟ جزهمين اندازه كه مرا مرنجان ، در اينجا مرنجان ، در اينجا من همواره نگران توام ، جز به اين نمي انديشم كه نكند كه در برابر آتش ، آن گاه كه تنها چشم بر شعله هاي پرنشاط  و بازيگرآتش دوخته اي و مرغان خيالت بر گرد سرت در پروازند و يكايك برايت قصه اي ساز كرده اند ، ناگهان ، لبان سيرآب و چشمان براق و چهره ي شاداب و جوان و سرشار از زندگيت از قصه اي تلخ بپژ‍مرد . من ، از اينجا ، نبايد جز قلقلك پياپي  خاطره هاي شيرين و وسوسه انگيزآميخته با شرم و شوق و نوازش ، در تو حالتي ديگر ببينم . مرا در اينجا ، در اين تنهايي جاويد و ساكتم ، آرام بگذار! تو چندين سال ديگر بي من ، بايد دست درآغوش لحظات سرشار از بودن و زندگي كردن ؛ باشي و زندگي كني ، باشي و زندگي كني .... باشي و زندگي كني ...

آري باشي و زندگي كني  ... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خود را تا سطح بلند ترين قله ي عشق  هاي بلند ، پايين نخواهم آورد .

 

                                                                    دکتر شریعتی ( هبوط در کویر )