تبليغاتX
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
تنهایی ، آزادی
جمعه 22 خرداد1388
اشعار دکتر شریعتی ...  

 

اشعار زیبا و بیاد ماندنی دکتر علی شریعتی )

 

نيايش

 خدايا ،

آتش مقدس " شك " را

آن چنان در من بيفروز

تا همه ي " يقين" هايي را كه در من نقش كرده اند ، بسوزد .

و آن گاه از پس توده ي اين خاكستر،

لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني ،

شسته از هر غبار ، طلوع كند .

  خدايا ،

به هر كه دوست مي داري بياموز

كه عشق از زندگي كردن بهتر است ،

و به هر كه دوست تر مي داري ، بچشان

كه دوست داشتن از عشق برتر!

 خدايا ،

به من زيستني عطا كن ،

كه در لحظه ي مرگ ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،

حسرت نخورم .

و مردني عطا كن ،

كه بر بيهودگي اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب كنم ،

اما آن چنان كه تو دوست داري .

" چگونه زيستن "  را تو به من بياموز،

" چگونه مردن " را خود خواهم آموخت !

 

سوتك

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت ؟

ولی بسیار مشتاقم ،

که از خاک گلویم سوتکی سازد .

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

                   و او

یکریز و پی در پی ،

دم خوشش رابر گلویم سخت بفشارد ،

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدین سان بشکند در من ،

                سکوت

              مرگبارم را .

 

 امانت آدم                          

خدا ، انسان و عشق ؛

اين است "امانتي " كه بر دوش آدم ، سنگيني مي كند

واين است آن " پيماني "

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم ،

و " خلافت " او را در  كوير زمين تعهد كرديم .

ما براي همين " هبوط " كرديم ،

و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم .

 

 سخت

آري تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و تپيدن ،

و اي پر از زندگي ،

اي سرشار از بودن !

تو نمي داني كه براي اين دوست تو

ـ كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هواست ، نيست ،

و بر روي سينه ي پوك و خالي اش ،

سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... ـ

درد كشيدن چه سخت است !

 

پس كي ؟

" ما پرنده ي موهومي هستيم

كه در عدم پرواز مي كنيم " .

پس ما چه هستيم ؟

هيچ ! هيچ !

تنها و تنها پرواز !

فرار بدان جا ، فرار !

احساس مي كنم كه پرندگان مستند .

ديروز اينجا بودم ، امروز اين جايم .

پس كي به دنبال او خواهي رفت ؟

 

اين جا نبودن !

باور نمي كنم .

هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال ،

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .

يك كاري خواهد شد . زيستن مشكل شده است .

و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و

دير مي گذرند كه احساس مي كنم  ، خفه مي شوم .

هيچ نمي دانم چرا ؟

اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است .

و اوست كه چنان مرا بي طاقت كرده است .

احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خودم بگنجم ، در خودم بيارامم .

از " بودن " خويش بزرگ تر شده ام  و اين جامعه بر من تنگي مي كند .

اين كفش تنگ و بي تابي فرار !

عشق آن همسفر بزرگ ! ...

اوه ، چه مي كشم !

چه خيال انگيز و جان بخش است " اين جا نبودن " !

 

هبوط

مرا كسي نساخت ، خدا ساخت ؛

نه آن چنان كه " كسي مي خواست " ،

كه من كسي نداشتم .

كسم خدا بود ، كس بي كسان .

او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست .

نه از من پرسيد و نه از آن " من ديگر " م .

من يك گل بي صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دميد .

و بر روي خاك و در زير آفتاب ،

تنها رهايم كرد .

 " مرا به خودم واگذاشت " .

 

دوست داشتن

در هم نگريستند اما سرشار از مهرباني .

چشم ها شان هر كدام پياله ي پر از شراب سرخ

كه در كام تشنه ي چشمان هم مي ريختند

و كم كم بر هر دو لب

لبخندي آهسته باز مي شد ،

لبريز از محبت ،

سيراب از دوست داشتن ،

نه عشق ،

دوست داشتن !

لحظاتي اين چنين ،

خوب و شيرين و نرم و خاموش گذشت .

 

 

عکسهای دکتر شریعتی که کمتر جایی می تونید ببینید:

با همسرش پوران شريعت رضوي در حياط دانشكده ادبيات مشهد 1337

 

 

در مراسم عروسي مشهد 1337

 

علي شريعتي، همسرش و احسان در پاريس- 1340