( اشعار زیبا و بیاد ماندنی دکتر علی شریعتی )
نيايش
خدايا ،
آتش مقدس " شك " را
آن چنان در من بيفروز
تا همه ي " يقين" هايي را كه در من نقش كرده اند ، بسوزد .
و آن گاه از پس توده ي اين خاكستر،
لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني ،
شسته از هر غبار ، طلوع كند .
به هر كه دوست مي داري بياموز
كه عشق از زندگي كردن بهتر است ،
و به هر كه دوست تر مي داري ، بچشان
كه دوست داشتن از عشق برتر!
به من زيستني عطا كن ،
كه در لحظه ي مرگ ،
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،
حسرت نخورم .
و مردني عطا كن ،
كه بر بيهودگي اش ، سوگوار نباشم .
بگذار تا آن را من ، خود انتخاب كنم ،
اما آن چنان كه تو دوست داري .
" چگونه زيستن " را تو به من بياموز،
" چگونه مردن " را خود خواهم آموخت !
سوتك
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت ؟
ولی بسیار مشتاقم ،
که از خاک گلویم سوتکی سازد .
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی ،
دم خوشش رابر گلویم سخت بفشارد ،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .
بدین سان بشکند در من ،
سکوت
مرگبارم را .
خدا ، انسان و عشق ؛
اين است "امانتي " كه بر دوش آدم ، سنگيني مي كند
واين است آن " پيماني "
كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم ،
و " خلافت " او را در كوير زمين تعهد كرديم .
ما براي همين " هبوط " كرديم ،
و اين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم .
آري تو اي مملو از بودن و توانستن و حس كردن و تپيدن ،
و اي پر از زندگي ،
اي سرشار از بودن !
تو نمي داني كه براي اين دوست تو
ـ كه اكنون جز يك قفس استخواني اي كه پر از هواست ، نيست ،
و بر روي سينه ي پوك و خالي اش ،
سنگ سنگين و بي رحم لحد را نهاده اند ... ـ
درد كشيدن چه سخت است !
پس كي ؟
" ما پرنده ي موهومي هستيم
كه در عدم پرواز مي كنيم " .
پس ما چه هستيم ؟
هيچ ! هيچ !
تنها و تنها پرواز !
فرار بدان جا ، فرار !
احساس مي كنم كه پرندگان مستند .
ديروز اينجا بودم ، امروز اين جايم .
پس كي به دنبال او خواهي رفت ؟
اين جا نبودن !
باور نمي كنم .
هرگز باور نمي كنم كه سال هاي سال ،
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد .
يك كاري خواهد شد . زيستن مشكل شده است .
و لحظات چنان به سختي و سنگيني بر من گام مي نهند و
دير مي گذرند كه احساس مي كنم ، خفه مي شوم .
هيچ نمي دانم چرا ؟
اما مي دانم كس ديگري به درون من پا گذاشته است .
و اوست كه چنان مرا بي طاقت كرده است .
احساس مي كنم ديگر نمي توانم در خودم بگنجم ، در خودم بيارامم .
از " بودن " خويش بزرگ تر شده ام و اين جامعه بر من تنگي مي كند .
اين كفش تنگ و بي تابي فرار !
عشق آن همسفر بزرگ ! ...
اوه ، چه مي كشم !
چه خيال انگيز و جان بخش است " اين جا نبودن " !
مرا كسي نساخت ، خدا ساخت ؛
نه آن چنان كه " كسي مي خواست " ،
كه من كسي نداشتم .
كسم خدا بود ، كس بي كسان .
او بود كه مرا ساخت آن چنان كه خودش خواست .
نه از من پرسيد و نه از آن " من ديگر " م .
من يك گل بي صاحب بودم .
مرا از روح خود در آن دميد .
و بر روي خاك و در زير آفتاب ،
تنها رهايم كرد .
" مرا به خودم واگذاشت " .
دوست داشتن
در هم نگريستند اما سرشار از مهرباني .
چشم ها شان هر كدام پياله ي پر از شراب سرخ
كه در كام تشنه ي چشمان هم مي ريختند
و كم كم بر هر دو لب
لبخندي آهسته باز مي شد ،
لبريز از محبت ،
سيراب از دوست داشتن ،
نه عشق ،
دوست داشتن !
لحظاتي اين چنين ،
خوب و شيرين و نرم و خاموش گذشت .
عکسهای دکتر شریعتی که کمتر جایی می تونید ببینید:




